جمهوری آذربایجان طی دهههای اخیر، رویکردی همدلانه و پیوندهایی راهبردی با رژیم صهیونیستی اتخاذ کرده که به یکی از مبانی اصلی دیپلماسی این کشور بدل شده است. این همگرایی باکو–تلآویو در عرصههای داخلی آذربایجان نیز تأثیرگذار بوده و سیاستگذاری در حوزههای مختلف حیات اجتماعی آن حول محور همین رویکرد صورتبندی میشود.
یکی از مهمترین نمودهای این امر، حوزه آموزش و فرهنگ است؛ جایی که بررسیها از اقداماتی در جهت تغییر محتوای درسی و افساد ارزشهای فرهنگی در چارچوب دیپلماسی یادشده حکایت دارد. بررسی ابعاد و کیفیت تحقق این روند، بهویژه در شرایط حساس کنونی منطقه، اهمیتی انکارناپذیر دارد و در عین حال، نمودی از تلاشهای صهیونیسم سیاسی و متحد آن، مسیحیت صهیونیستی، برای پیشبرد طرحهای آخرالزمانی یهود افراطی در سطح جهانی به شمار میآید. از اینرو، در این نوشتار تلاش شده است این موضوع با اشاره به مصادیق و عینیتیافتگیها مورد بررسی و واکاوی قرار گیرد و جنبههایی از تلاشهای اسرائیل برای استحاله هویتی ـ ماهیتی آذربایجان آشکار شود.
ریشههای رویکرد کنونی آذربایجان در قبال رژیم صهیونیستی
برای درک این مبحث، باید به فلسفه شکلگیری جمهوری آذربایجان بازگشت؛ در دوران شوروی سابق، با دستکاری واقعیتهای تاریخی، شمال رود ارس «جمهوری آذربایجان» نام نهاده شد، در حالی که در گذشته، تنها جنوب ارس آذربایجان خوانده میشد. این نامگذاری جعلی با هدف طرح ادعای «آذربایجان بزرگ» و تجزیه آن منطقه صورت گرفت؛ تلاشی که پس از جنگ جهانی دوم نیز از سوی شوروی سابق دنبال شد. پس از آن نیز شوروی همواره نگاهی طمعآلود به آذربایجان ایران داشت و پروژه جعل تمدن، هویت و تاریخ را در شمال ارس و مناطق آذریزبان پیگیری میکرد.
مشابه اقدامات کنونی جمهوری آذربایجان، مانند جعل هویت در مورد نظامی گنجوی، در دوره شوروی نیز رخ میداد و تلاش برای جایگزینی خط لاتین در شمال ارس نیز از همان زمان آغاز شد. پس از فروپاشی شوروی، نفوذ فرهنگی و اجتماعی ایران در قفقاز جنوبی آشکار شد و مردم شمال ارس تمایل داشتند با عبور از رود ارس به ایران بیایند و به فرهنگ و تمدن ایرانی علاقه نشان میدادند. کمکهای ایران به آذربایجان در جنگ اول قرهباغ نیز نقش مهمی در مقاومت و بقای این کشور در برابر ارمنستان ایفا کرد. بهتدریج، نگرانیها در اسرائیل و غرب نسبت به تقویت پیوندهای شمال و جنوب ارس افزایش یافت و پروژه ایرانزدایی و شیعهزدایی در شمال ارس در دستور کار قرار گرفت.
حیدر علیاف در همان ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی، درباره پیامدهای خطرناک این تحول به مقامات شوروی سابق هشدار داده و تأکید کرده بود که اسلامخواهی، تشیع و علاقه به بازگشت به ایران در مناطق شمال ارس، که جمعیتی آذری و مسلمان دارند، احیا خواهد شد. با این حال، به نظر میرسد این هشدارها بهدلیل مشغلههای دیگر شوروی چندان جدی گرفته نشد. در ایران نیز، به دلایل مختلف، توجه کافی به ظرفیتهای شمال ارس صورت نگرفت و حذف نیروهای نزدیک به ایران در باکو، چه از طریق حذف فیزیکی و چه با کنار گذاشتن آنان از مناصب سیاسی و شبکههای مهم اقتصادی، و جایگزینی آنها با نیروهای نزدیک به ترکیه، اسرائیل و انگلیس، زمینهساز تحولات بعدی شد.
گام بعدی؛ سرمایهگذاری بر فرهنگ
برای قابلپذیرش کردن این سیاستها نزد افکار عمومی، تمرکز بر حوزههای فرهنگی، آموزشی و رسانهای ضروری بود. از اینرو، از ابتدای قرن بیستویکم و همزمان با تثبیت حضور اسرائیل در جمهوری آذربایجان، در رسانهها، مدارس، آموزشگاهها، دانشگاهها و حتی مهدکودکهای این کشور، آموزگارانی ظاهر شدند و مطالبی در دفاع از اسرائیل، ترویج بحث هولوکاست و تأکید بر «برادری» اسرائیل و آذربایجان وارد محتوای درسی شد. همزمان، تولید محتوا علیه ایران افزایش یافت و ایران در کنار ارمنستان بهعنوان دشمن بازنمایی شد.
جعل تاریخ، هویت، تمدن و مذهب با هدف شستوشوی ذهنی جامعه دنبال میشود و تلاش بر آن است که مردم آذربایجان بهعنوان دنبالهای از تمدن ترکیِ سنی و اخوانی معرفی شوند؛ بهگونهای که گویی تشیع اساساً جایگاهی در این کشور نداشته و تنها در دوره صفوی و با زور شمشیر تحمیل شده است. این روند تا آنجا پیش رفته که شاه اسماعیل بهعنوان احیاگر «امپراتوری آذربایجان» معرفی میشود؛ امپراتوریای جعلی که هرگز وجود خارجی نداشته است.
در حوزه مذهبی نیز تمرکز بر تحریف آموزههای فقهی ـ سیاسی شیعه در آذربایجان است. حاکمیت باکو مشکلی با دوستی با اسرائیل ندارد، اما عزاداری امام حسین(ع) را تحریف کرده و آن را در حد یک کنش ملیگرایانه فرو میکاهد؛ بهگونهای که بهجای پرچم «یا حسین»، پرچم آذربایجان جایگزین شود. حضور کودکان در این مجالس ممنوع است، چرا که حاکمان مدعیاند این مراسم از نظر روحی به کودکان آسیب میزند. در مجموع، تلاش میشود هر کنشی که به این مناسک بُعد اجتماعی بدهد و زمینهساز خیزش و احیای مطالبات مذهبی و ملی مردم شود، زیر سؤال برده و مهار شود.
تغییر و استحاله حوزه آموزش و فرهنگ
به هر روی، در کنار اشاعه مضامین همدلانه با رژیم صهیونیستی (همچون بهرسمیتشناسی، بازنمایی مناسبات نظامی و فرهنگی دوجانبه، یا ارزشگذاری مثبت بر مفهوم هولوکاست و مظلومیت یهود) در حوزه فرهنگ و آموزش، بخشی از سیاستها نیز به انگارهسازی و ایجاد و تقویت باورها و رویکردهای ضدفرهنگ شیعی و محور آن، یعنی ایران، اختصاص یافته است. این روند نمودهای متعددی دارد و ردپای آن را میتوان در حوزههای فرهنگی و نظام آموزشی جمهوری آذربایجان مشاهده کرد؛ بهویژه آنکه، چنانکه پیشتر گذشت، با نفوذ مربیان یهودی و راهاندازی سازوکار تربیت کادر آموزشی جمهوری آذربایجان در مراکز و نهادهای اسرائیلی، ظرفیتها و بسترهای لازم برای این امر در آن کشور فراهم شده است.
برای درک ملموستر اقدامات صورتگرفته در این زمینه، میتوان به برخی مصادیق اشاره کرد. در حوزه جعل تاریخ، نمونههای متعددی وجود دارد. برای مثال، در کتابهای درسی آذربایجان، سال ۱۹۱۸ بهعنوان تاریخی معرفی میشود که نخستین جمهوری در جهان شرق ایجاد شده است؛ بدینسان تلاش میشود این گزاره القا شود که آن منطقه در اصل یک امپراتوری بوده و در سال ۱۹۱۸ به جمهوری تبدیل شده است.
در نمونهای دیگر، در کتاب کلاس پنجم نظام آموزشی جمهوری آذربایجان، از کشوری به نام «آلبانیا» در شمال ارس یاد شده که در اواخر دوره ساسانی، سپاهیان ایران به آن عقبنشینی کردهاند؛ حال آنکه اساساً چنین کشوری وجود نداشته است.
یکی دیگر از تحریفهای تاریخی این کتاب، به ماجرای قیام بابک خرمدین مربوط میشود. در کتاب مزبور، از قیام ضدعربی ـ ضداسلامی بابک بهعنوان نماد مبارزه مردم آذربایجان و ترکان یاد شده است، در حالی که در آن دوره نه ترکان به ایران رسیده بودند و نه به آران، شروان و شمال رود ارس.
همچنین در اغلب کتب درسی آذربایجان، تلاشی سازمانیافته برای القای این موضوع صورت گرفته است که آذربایجان کشوری جدا از ایران بوده است. در همین چارچوب، تبریز بهعنوان یکی از قدیمیترین و زیباترین شهرهای آذربایجان معرفی میشود و اردبیل و دیگر شهرهای این منطقه نیز بهعنوان مناطقی متعلق به آذربایجان ـ و جدا از ایران ـ معرفی میگردند.
از دیگر تحریفات تاریخی، قومگرا نشان دادن تمامی شخصیتهای ایرانگرا در طول تاریخ است؛ از جمله «جوادخان گنجهای»، که در زمان حضور آقامحمدخان قاجار در شوشی و در جریان محاصره و سقوط آن، نقش مهمی در حفظ این شهر بهعنوان منطقهای ایرانی ایفا کرد. در منابع آذربایجانی، این شخصیت بهصورت قومگرا بازنمایی شده و تعلق خاطر او به مذهب تشیع پنهان نگاه داشته شده است. همچنین در این منابع، «ستارخان» بهعنوان نماد آذربایجان در مبارزه با ایران و روحانیون شیعه معرفی میشود؛ روحانیونی که زمینهای آذربایجانیها را غصب کردهاند، و ایران و روسیه نیز در تقابل با ستارخان بازنمایی میشوند. جالب آنکه سال گذشته نمایشی درباره ستارخان در تبریز به صحنه رفت که همین تصویر تحریفشده را بازتولید میکرد.
علاوه بر شخصیتها و وقایع تاریخی، اقداماتی در حوزه زبان و قومیت نیز انجام شده است. برای نمونه، در کتاب تاریخ کلاس دهم جمهوری آذربایجان، زبان فارسی بهعنوان بزرگترین مانع در مسیر شکلگیری فرهنگ ملی آذربایجان معرفی شده است؛ در حالی که زبان فارسی همواره زبان علمی و ادبی حوزه تمدن ایرانی بوده و در مناطق آذریزبان نیز زبان آذربایجانی بهعنوان زبان شعر، احساسات و بیان اندیشههای بنیادی به کار رفته و هیچگاه تعارضی میان کاربرد این دو زبان وجود نداشته است.
در کتاب تاریخ کلاس یازدهم نیز جریان «پیشهوری» ـ که در پی تجزیه ایران بود ـ بهعنوان حرکتی خودجوش و برخاسته از نابرابریهای اقتصادی و اجتماعی میان فارسها و آذریها معرفی شده است، در حالی که پیشهوری در واقع مجری برنامه شوروی به رهبری استالین برای تجزیه ایران بود، اما این جریان بهصورت یک حرکت ملیگرایانه بازنمایی شده است. مصادیق در این زمینه فراوان است و افزون بر این حوزه، برخی اصلاحات صورتگرفته در کتب درسی، تغییر مواضع پیشین در قبال مسائل مرتبط با اسرائیل را نیز در بر میگیرد؛ با این حال، بهمنظور پرهیز از اطاله کلام، در این مجال صرفاً به موارد یادشده بسنده میشود.
نکته قابل تأمل، سیر تحولات جاری در محتوای فرهنگی ـ آموزشی جمهوری آذربایجان تحت تأثیر نفوذهای آشکار و پنهان صهیونیسم است؛ تحولاتی که بسترهای لازم برای استحاله هویتی، تغییر ذائقه و بازسازی نظامواره معرفتی جامعه این کشور را فراهم میسازد. این امر موضوعی نیست که بتوان بهسادگی از کنار آن عبور کرد و بیتردید تبعات و پیامدهای آن از حیث گستره و عمق، قابل توجه است؛ تا آنجا که بیم سرایت آن به بخشهایی از جامعه ما نیز وجود دارد. مقابله با این روند مستلزم شکلگیری درکی دقیق از مسئله است؛ بهگونهای که ضمن بازنمایی ابعاد و اضلاع تحولات معرفتی و نظام ارزشی ـ اعتقادی این کشور شیعهنشین، آثار و پیامدهای آن در سطوح ملی، فراملی و در چارچوب معادلات منطقهای مورد واکاوی قرار گیرد و بهروزرسانی و اتخاذ رویکردهای متناسب در دستور کار قرار داده شود.[1]
دانشگاه اسلامی تلآویو؛ هجمه نرم اسرائیل به جهان اسلام
«حامد عزالدین»، سردبیر «کویتنیوز»، در مقالهای قابل تأمل به یکی از مهمترین مراکز شیعهشناسی جهان در قلب فلسطین اشغالی پرداخته و از اهداف، برنامهها، آثار و تبعات تأسیس و فعالیت این مرکز در میان یهودیان صهیونیست پرده برداشته است؛ موضوعی که در بستر تجاوز رژیم صهیونیستی به ایران، تحرکات منطقهای آن و ائتلافهای هدفمندش با برخی کشورهای اسلامی، بهویژه جمهوری آذربایجان و ترکیه، واجد نکاتی مهم و هشداری جدی برای جهان اسلام، بهخصوص مذهب شیعه، تلقی میشود.
عزالدین در این مقاله، گوشههایی از برنامههای هجمه نرم اسرائیل در عرصه فرهنگی را به تصویر میکشد؛ برنامههایی که با حجمی قابل توجه و دامنهای گسترده در حال اجرا هستند. در ادامه، بخشهایی از مهمترین فرازهای این مطلب که با بازتاب رسانهای قابل توجهی نیز همراه بوده، ترجمه و ارائه میشود.
«من گزارشهای متعددی درباره دانشگاه اسلامی تلآویو خواندهام؛ دانشگاهی که در سال ۱۹۵۶ توسط موساد اسرائیل تأسیس شد تا مرجعی برای دانشآموزان یهودی جهت آشنایی با فرهنگ و دین اسلامی و تحقق اهداف دیگری باشد که میتواند در خدمت نسلهای یهودی قرار گیرد. به نظر روشن میرسد که فعالیت موساد صرفاً به جذب نظامی محدود نمیشود، بلکه فراتر از آن، به جذب فرهنگی و فکری نیز میانجامد تا بتواند به جوامع اسلامیای که از همزیستی با یهودیان امتناع میورزند، نفوذ و حمله کند.
یهودیان بهخوبی از عظمت اسلام «حقیقی» که در آیات قرآن کریم بیان شده، آگاهاند. از همین رو، این دانشگاه را که تنها یهودیان در آن تحصیل میکنند، تأسیس کردهاند تا هر آنچه موجب تحریف اسلام و مسلمانان میشود، به دانشجویان آموزش دهند و با تمرکز بر صدها حدیث جعلی که بهدروغ به پیامبر اسلام(ص) نسبت داده شده است، تصویری تحریفشده از اسلام ارائه کنند؛ بهویژه از طریق مطالعاتی که بر بررسی نسخههای خطی باستانی یهودی مرتبط با ادبیات کهن یهود تکیه دارد و سرشار از مضامینی با هدف تحریف اسلام و مسلمانان است.
آموزش این دانشجویان زیر نظر روانشناسان، جامعهشناسان، دانشمندان علوم سیاسی و متخصصان علوم ارتباطات انجام میشود. دانشآموخته این دانشگاه باید برای ارتباط و تعامل با مسلمانان آماده باشد. استادان، شاگرد را در قالبی قرار میدهند که از نظر ظاهر، زبان، شیوه سخن گفتن و حتی نام، با شرایط اسلامی سازگار باشد، در عین حال که نوعی ابهام درونی نیز حفظ شود؛ مانند استفاده از نامهایی چون ابومصعب الشیشانی یا ابوجنید شمالی.
مراحل آمادهسازی این دانشجویان زمانبر است و مدت زیادی طول میکشد تا فردِ «مبلغ» بر دانش، آموزههای اسلامی، مسائل فقهی و زبان عربی تسلط یابد و بتواند در حد نیاز از آنها بهره ببرد. صدور فتواهای موسوم به «جهاد» از جمله نمودهای عینی کاربرد این آموزشهاست و افراد جذبشده معمولاً در هر لحظه آمادهاند تا در جایگاه رهبران سازمانهای مسلح «جهادی» ظاهر شوند. آخرین نمونه آن، جریان «داعش» است. سپس روند ادغام فارغالتحصیلان آمادهشده در جوامع عربی آغاز میشود؛ همانگونه که در دورهای که بهدروغ «بهار عربی» نام گرفت، رخ داد و هدف آنها حلال شمردن خون مسلمانی بود که در سوی دیگر میجنگید، با این بهانه که او کافر است. «ابوحفص»، یهودیای با نام اصلی «بنیامین افرایم»، بهعنوان امام جماعت مسجدی در لیبی فعالیت میکرد و بعدها به عضویت خود در موساد اعتراف کرد. مبارزان بسیاری با نامهای اسلامی مانند الشیشانی، البغدادی، الحلبی و الموسیلی وجود داشتند که اسرائیل آنها را در قلب کشورهای درگیر در جریان موسوم به بهار عربی کاشت.
به نظر میرسد تنها شمار اندکی از عربها و مسلمانان از جزئیات این دانشگاه مشکوک، واقع در مرکز تلآویو، آگاهی داشته باشند؛ زیرا ما امور دشمنان خود را نمیخوانیم، پیگیری نمیکنیم و دغدغهای جدی در این باره نداریم. امروزه این دانشگاه در میان کادر خود از پژوهشگران و استادانی در سطح جهانی بهره میبرد که برخی از آنها برنده جایزه نوبل و دیگر جوایز معتبر نیز شدهاند.
بخشی از فارغالتحصیلان این دانشگاه بهعنوان «شیخ» به نقاط مختلف جهان اعزام میشوند یا در برخی شبکههای ماهوارهای اجارهای در جهان عرب و اسلام به اجرای برنامه میپردازند. برخی از آنها در قامت شیخ، برخی امام، برخی مفتی، واعظ، قاضی یا در جایگاه معلم مدرسه و دانشگاه فعالیت میکنند.
این افراد تحت پوششهای یادشده به هر مکانی که نیاز باشد اعزام و مستقر میشوند. لهجه مردم کشور هدف و آداب و رسوم آنها را میآموزند و سپس برای جلب اعتماد مردم و نزدیک شدن به آنها و تحقق اهداف خود، با فتنه، فریب و کارشکنیهای نظاممند، به آنها پول پرداخت میکنند.
این مبلغان، چه پنهان و چه آشکار، از یک سو برای جلب محبت مردم، تحریف دین اسلام، ایجاد تفرقه میان مذاهب و شستوشوی اذهان اقدام میکنند و از سوی دیگر، بهویژه بر جذب و تربیت نسل جوانی تمرکز دارند که تشنه هر اندیشهای است که از آنان قهرمان بسازد. تمرکز اصلی بر روستاهایی است که فقر، جهل و ناآگاهی در میان مردم آنها، همراه با غم و اندوه، گسترده است.
آنها فرد مناسب را برای مکان و شرایط مناسب انتخاب میکنند و فضای ایدهآلی برای موفقیت و خلاقیت او فراهم میآورند و او را از هر آسیب و خطری محافظت میکنند. این افراد با نامهایی چون «یوشیا» (یوسف) یا «موشه» و در قالب همان عناوین مبهم پیشگفته، با نامهایی مانند «عالم موسی النحاس» یا «النجار»، «شیخ یوسف مغربی»، «یوسف الجزروی»، «حجازی» یا «عراقی» در مناطق هدف نفوذ میکنند.
در مورد شخصیتی چون ابوفلان تونسی، که یکی از شاهزادگان یکی از سازمانهای فعال در شام است و امر و نهی میکند، تشریع و فتوا میدهد، چگونه میاندیشید و چگونه تحقیق و تأیید میکنید؟ چهبسا صدها نفر از فارغالتحصیلان دانشگاه اسلامی تلآویو در میان ما حضور داشته باشند و در حال پخش زهر خود باشند، در حالی که صدها هزار نفر از مردم ناآگاه ما از آنان پیروی میکنند و بیآنکه از ماهیت واقعیشان خبر داشته باشند، به آنها ایمان میآورند. ممکن است در میان آنان کسی را بیابید که خود را ابومصعب مینامد، گروهی افراطی تشکیل میدهد و در برخی کشورهای عربی دست به عملیات تروریستی میزند؛ در حالی که انگشت اتهام به سوی «گروههای اسلامی» نشانه میرود.»[2]
[1] magiran.com/p2922870
[2] magiran.com/p2922865











