امروزه اصطلاح «کمک متقابل» اغلب بهعنوان اقدامی فیالبداهه در شرایط اضطراری مورد بحث قرار میگیرد: شبکههای تامین غذای محله در دوران کووید، گروههای مستاجران که در برابر تخلیه مقاومت میکنند، و داوطلبانی که هنگام عقبنشینی دولت وارد عمل میشوند. دین، اگر اصلاً در این میان مطرح شود، معمولاً بهعنوان یک باور خصوصی، یا یک مانع محافظهکارانه در برابر تغییر، در نظر گرفته میشود.
با این حال، پژوهش درباره دوران جمهوری در چین (تقریباً از دهه ۱۹۱۰ تا ۱۹۴۰) تصویر متفاوتی ارائه میدهد. بوداییانِ اصلاحطلب پیرامون راهبی به نام «تایشو» (Taixu)، کمک متقابل را بهعنوان یک آزمون اخلاقی برای جامعه مدرن در نظر میگرفتند: آیا ساختارهای روزمره ما از ضعفا محافظت میکنند یا قربانی کردن آنها را عادی جلوه میدهند؟ آنچه جالبتوجه است، جایگاهی است که آنها این آزمون را در آن قرار دادند: نه تنها در قانون اساسی یا سیستمهای اقتصادی، بلکه در غذا خوردن، مناسک و عادتهای کوچکی که افراد از طریق آنها میآموزند «قدرت» چه شکلی است.
برای این نویسندگان، گیاهخواری یک قانونِ حاشیهای و مختصِ صومعه نبود. بلکه به روشی عملی برای تمرینِ خشونتپرهیزی، ایجاد جوامع مبتنی بر مراقبت، و گسترش مسئولیتپذیری از انسانها به حیوانات تبدیل شد. این امر، تاریخِ مذکور را با بحثهای امروزی درباره سیستمهای غذایی، رفاه و عدالت اقلیمی مرتبط میسازد؛ حوزههایی که در آنها از «کمک متقابل» بهطور فزایندهای خواسته میشود تا کاری کُند و بلندمدت انجام دهد، نه اینکه صرفاً واکنشهایی کوتاهمدت به بحرانها باشد.
در حدود سال ۱۹۰۰، شعاری بیرحمانه، «ضعفا گوشتند؛ اقویا میخورند»، بهعنوان توصیفی از تاریخ، بهطور گستردهای رواج یافت. به نظر میرسید ادبیاتِ داروینیسم اجتماعی توجیهگر امپریالیسم، سرمایهداری و جنگ باشد. در همان زمان، رادیکالهای چینی در حال خواندنِ آثار منتقدان اروپاییِ این جبرگرایی بودند. پیتر کروپوتکین در کتاب «کمک متقابل: یک عامل تکامل» استدلال کرد که در روند تکامل، همکاری به همان اندازهِ رقابت، بنیادین است. لئو تولستوی نیز در مقاله خود با عنوان «گام اول» اصرار داشت که خشونتپرهیزی و سادهزیستی باید زندگی شود، نه اینکه صرفاً مورد ستایش قرار گیرد.
در میان این بحثها، یک بسته اخلاقیِ قابلتشخیص شکل گرفت: ارجحیتِ همکاری بر سلطه، حمایت از ضعفا، انجمنهای داوطلبانه، صرفهجویی و کار اشتراکی. این مجموعه از ارزشها هنوز هم زیربنای بسیاری از بحثهای معاصر درباره رفاه، عدالت غذایی و دموکراسیِ مردمی است، حتی زمانی که نامی از «کمک متقابل» بهصراحت برده نمیشود. مصلحان بودایی این مفاهیم را به ادبیات بوداییِ مبتنی بر شفقت، پرهیز از کشتار و مسئولیتپذیری در قبال رنجی که فرد ایجاد میکند، بهویژه رنجی که در دلِ رفاهِ «عادی» پنهان است، ترجمه کردند.
تایشو: گیاهخواری بهعنوان ضدخشونتِ روزمره
تایشو (۱۸۹۰-۱۹۴۷) یکی از تاثیرگذارترین مصلحانِ بودیسم چینی در دوران جمهوری بود که از یک «بودیسم مدرن» با جهتگیریِ مشارکت اجتماعی و پرداختن به مشکلات زندگیِ اینجهانی دفاع میکرد. تایشو بیشتر بهعنوان یک مصلحِ مدرن بودایی شناخته میشود، اما در عین حال نمونه روشنی از این است که چگونه متفکران مذهبی، انضباط فردی را به سیاست جهانی پیوند دادند. او در نوشتههای خود درباره گیاهخواری، پرهیز از خوردن گوشت را بهعنوان تمرینی ملموس در راستای خشونتپرهیزی در نظر میگرفت. استدلال او ساده بود: اگر عادتِ گرفتنِ جانِ دیگران برای لذتِ چشایی را کنار بگذارید، تضعیفِ «تفکر کشتار»ِ گستردهتری که به ظلم و جنگ دامن میزند، آسانتر میشود.
او همچنین این موضوع را فراتر از پاکیِ شخصی بسط داد. وی استدلال میکرد جوامعی که به کشتار دستهجمعی، چه حیوانات و چه انسانها، عادت کردهاند، برای ایجاد صلحی پایدار با مشکل مواجه خواهند شد؛ در مقابل، فرهنگهایی که خویشتنداری را در زندگی روزمره نهادینه میکنند، میتوانند فضایی برای هماهنگی اجتماعی فراهم آورند. در عمل، سالنهای غذاخوری گیاهی و انجمنهای غیرروحانیون اهمیت داشتند، زیرا این اخلاقیات را به یک روالِ روزمره تبدیل میکردند: روشی برای غذا خوردن، ملاقات، اهدای کمک و یادگیری که به یک لحظهِ واحد از قهرمانیِ اخلاقی وابسته نبود. (برای مطالعه بیشتر و علمی درباره تایشو، میتوانید به مقالاتی نظیر «تایشو و مسئله کار» و «طرحی بودایی برای تعامل با علم مدرن: مورد تایشو» اثر تائو جیانگ مراجعه کنید).
فوشان: کمک متقابل بهعنوان قانون زندگی
اگر تایشو افق اخلاقی را ترسیم میکند، فوشان (Fushan)، راهب و روزنامهنگار، نشان میدهد که چگونه میتوان «کمک متقابل» را به جای یک شعارِ عاریتیِ اروپایی، شبیه به عقل سلیمِ بودایی جلوه داد. او در مقالهای که صراحتاً به بررسی نظریه کروپوتکین میپردازد، با روایت مدرن و آشنایِ مالتوس، داروین و این ایده که زندگی از طریق مبارزه پیشرفت میکند، آغاز میکند و سپس این پیشفرض را وارونه میسازد. او استدلال میکند که همکاری یک امرِ احساسیِ اضافی نیست؛ بلکه شرطِ بقاست.
اقدام کلیدی او، پیوند دادنِ این موضوع به روایت بودایی از «بههمپیوستگی» است. او میگوید «نظریه حیاتِ» مدرن، همان چیزی را آشکار میکند که بودیسم مدتهاست بر آن پافشاری کرده است: هیچچیز بهخودیخود وجود ندارد. بدنها از طریق همکاری درونی و حمایتهای بیرونی دوام میآورند. بنابراین، کمک متقابل توضیح میدهد که زندگی چگونه کار میکند و استانداردی را تعیین میکند که نهادها را میتوان با آن سنجید. سازوکارهایی که قربانی کردن ضعفا را عادی جلوه میدهند، «واقعبینانه» نیستند؛ آنها نسبت به وابستگیهایی که باعث تداوم حیاتشان میشود، نابینا هستند. به همین دلیل فوشان حاضر نیست کمک متقابل را تنها در محدوده دنیای انسانی نگه دارد. مقالات او درباره گیاهخواری، این منطق را به مسئولیتپذیری میانگونهای سوق میدهد: انسانها و حیوانات در فرم و شرایط با هم تفاوت دارند، نه در آسیبپذیریشان در برابر رنج. خوردن گوشت یک ترجیحِ خنثی نیست؛ بلکه تمرینِ روزمرهِ «تغذیه قدرتمندان از ضعفا» است. پرهیز از خوردن گوشت به روشی کوچک اما ملموس برای ایستادن در کنار ضعفا تبدیل میشود.











