افراطگرایی مذهبی که امروزه به ناامنی در نیجریه دامن میزند، تنها در اردوگاههای تروریستی آغاز نشد؛ بلکه بهآرامی در درون دانشگاههای نیجریه نیز شکل گرفت. جغرافیای خشونت در نیجریه هیچ مرز مذهبی نمیشناسد. مسلمانان نیز در مناطقی که مسیحیان اکثریت را دارند با قساوت به قتل میرسند. برای مثال «حریرا جبریل»، یک زن باردار مسلمان، و چهار دخترش با بیرحمی تمام توسط مردان مسلح در داخل شهر آوکا در ایالت آنامبرا، در حالی که در جاده قدم میزدند، به ضرب گلوله کشته شدند. با این حال، اگرچه درد خانواده حریرا یک تراژدی ملی است که اجرای عدالت را میطلبد، نقطه تمرکز این مقاله باید به درون معطوف بماند. شهروندان بیگناهی در نیجریه بارها به بهانههای واهی و ادعاهای بیاساسِ مذهبی، به طرز فجیعی توسط اوباش خشمگین در روز روشن به قتل رسیدهاند.
انفعال، سکوت و عدم اجرای عدالت از سوی دولت در قبال این جنایات، نشاندهنده بیمیلی سیستماتیک این کشور برای محافظت از جان مردم و مقابله با افراطگرایی است. علت این امر را درتاریخ نیجریه می توان یافت، دههای سرنوشتساز که شاهد ظهور جنبش «مایتاتسینه» بود؛ یک گروه افراطی خشن که بهشدت با مدرنیزاسیون و هر آنچه که «غربی» تلقی میشد، مخالف بود. در همین فضای متلاطم بود که محمد یوسف جوان سفر خود را آغاز کرد، مدتها پیش از آنکه انشعاب کند و گروهی را بنیان نهد که امروزه به نام «بوکوحرام» میشناسیم.
انجمن دانشجویان مسلمان
انجمن دانشجویان مسلمان، در برههای دوگانگی تنگنظرانهای بین حلال و حرام تحمیل میکرد و موسیقی، عکسها و حتی دوستی با غیرمسلمانان را بهصراحت ممنوع کرده بود. عضویت فعال، نیازمندِ یک دگرگونی کامل در سبک زندگی بود. شما دیگر فقط به یک دین عمل نمیکردید؛ بلکه در حال ادغام شدن در یک خانواده منزوی بودید که با سوءظن به دنیای بیرون نگاه میکرد.
در سخنرانیهای آنها، سکوتی دلهرهآور بر جنسیت زنان تحمیل میشد. زنان موظف بودند سؤالات خود را روی تکههای کاغذ بنویسند، زیرا صدای آنان به عنوان منبع احتمالیِ وسوسه در نظر گرفته میشد. در یکی از این سخنرانیها، شیخی حتی به «برادران» توصیه کرد که از زنان دانشگاهی دوری کنند و به جای آنها، دختران سادهلوح پانزدهساله را انتخاب کنند که کنترلشان راحتتر است. من زنانی را میدیدم که با انزجار از آنجا خارج میشدند؛ با این حال، برای بسیاری دیگر، این شستشوی مغزی مؤثر واقع میشد.
نظارت اخلاقی و تاکتیک انزوا
بین سالهای ۱۹۸۹ و ۱۹۹۳، «شیخ نورالدین لمو»، یک محقق اسلامی، مربی و مدافع صلح بینادیان، شاهد فرسایش مشابهی در زندگی اسلامی در دانشگاه احمدو بلو در زاریا واقع در شمال غربی نیجریه بود. لمو، که اکنون دورههایی را برای مبارزه با افراطگرایی مذهبی تدوین میکند، توضیح داد که انجمن دانشجویی به میدان نبردی برای جناحهای رقیب تبدیل شده بود.
ایشان در این خصوص چنین بیان میکند: «این گروهها فقط در زندگی دانشجویی مشارکت نمیکردند، بلکه سعی داشتند اداره امور را در دست بگیرند تا خط حیاتی برای افراطگرایی ایجاد کنند. در بخشهای مختلف کشور، آنها موفق شدند شعب انجمن دانشجویان مسلمان را بربایند و عملاً فضاهای فراگیر دانشجویی را به پایگاههای انحصاری ایدئولوژیک تبدیل کنند.»
هلال از دانشگاه اوبافمی آوولو میگوید: «وقتی وارد دانشگاه شدم، مشخص بود که انجمن دانشجویان مسلمان تا حد زیادی تحت سلطه گروههای سلفی است. این سلطه، هم لحن و هم فرهنگ مذهبیِ مشهود در دانشگاه را شکل میداد. سخنرانیهای مذهبی و حلقههای مطالعاتیِ منظمی برگزار میشد که در آن سخنرانان مرد برای مخاطبان مختلط صحبت میکردند. از زنان مکرراً خواسته میشد که قبل از شرکت در این جلسات چهره خود را بپوشانند، و کسانی که این کار را نمیکردند اغلب به طور نامحسوسی مورد قضاوت قرار میگرفتند یا به عنوان افرادی که به اندازه کافی متدین نیستند، تلقی میشدند. من بارها شاهد بودم و شنیدم که زنان برای ازدواج با مردانی تحت فشار قرار میگرفتند که از نظر عاطفی و مالی توانایی حمایت از آنها را نداشتند. ازدواج غالباً کمتر به عنوان یک تعهدِ همراه با مسئولیت، و بیشتر به عنوان یک خروجیِ شرعی برای میل جنسی چارچوببندی میشد. بسیاری از دانشجویان دختر وارد این ازدواجها میشدند با این باور که در حال انجام کاری پرهیزگارانه هستند یا رضایت خدا را به دست میآورند، حتی زمانی که این کار آنها را در موقعیتهای متزلزل قرار میداد.»
انجمن دانشجویان مسلمان به خوراکی برای واعظان مستقل تبدیل شد؛ مردانی که محافل علمی و جریان اصلی اسلامی را دور میزدند تا ایمانی سختتر و سردتر را در حریم خصوصی و یادگیریِ غیررسمی زمزمه کنند. روش آنها،شکار محتاطانه ذهنهای جوان بود. دانشجویان سال اولی که تازه از کودکی بیرون آمده بودند و غالباً در وسعت دانشگاه گم شده بودند، مورد استقبال مربیان بزرگتری جای میگرفتند که به تمام دنیای آنها تبدیل میشدند.
این مربیان حس خانه و هویت را به آنها میدادند و افراد آسیبپذیر را در جامعهای چنان منسجم دور هم گرد میآوردند که مانند یک پناهگاه امن به نظر میرسید. اما این تعلق، بهای سنگینی داشت. به دانشجویان آموزش داده میشد که خانوادههای خود را به عنوان «دیگرانی» ببینند که باید از آنها دوری کرد.
ربایش فضای دانشگاهی
لمو هشدار داد که نباید خودِ دانشگاه را به عنوان «محل پرورش» افراطگرایی چارچوببندی کرد و معتقد است دانشگاه صرفاً یک صحنه است؛ بازیگران واقعی سازمانهای افراطیِ بیرون از دانشگاه هستند که از خلأ موجود در آن به صورت استراتژیک استفاده میکنند. این شکلی از رادیکالیزه شدن ایدئولوژیک بود که از تفسیرهای سختگیرانه سلفی از اسلام ریشه میگیرد؛ تفسیرهایی که مروجان دانشجویی آن، معمولاً آنها را از «مراکز یادگیری مذهبی در خارج از دانشگاه، جایی که آموزش اسلامی تحت شرایط بسیار سختگیرانهای انجام میشد» وام میگرفتند.
خط لوله مدینه
سلفیگری از طریق دانشجویان نیجریهای که در دهههای ۶۰ و ۷۰ میلادی برای تحصیل در دانشگاههای اسلامی عربستان سعودی بورسیه دریافت کرده و سپس به نیجریه بازگشته بودند، گسترش یافت. تأسیس نهادهایی مانند دانشگاه اسلامی مدینه در عربستان سعودی در دهه ۱۹۶۰ بسیار مهم بود. این دانشگاهها دانشجویان سنیمذهب متعددی را از نیجریه جذب و حمایت مالی کردند و آنها را عمیقاً در سنت وهابی-سلفی غرق نمودند. پس از بازگشت به نیجریه، برخی از این فارغالتحصیلان به واعظان و محققان برجسته سلفی تبدیل شدند و به طور مؤثری آموزههای سلفی را در جوامع و فضاهای آموزشیِ خود ترویج دادند.
این مبلغان با تسلط به زبان عربی، از بودجه و ارتباطات خود با شبکههای بینالمللیِ فارغالتحصیلان برای ایجاد نفوذ و توزیع کمکهای خیریه و بورسیههای تحصیلی سعودی استفاده کردند و حضور سلفیها را بیش از پیش تقویت نمودند. آنها به فضاهای مشروع جامعه، از جمله انجمنهای دانشجوییِ دانشگاهها مانند انجمن دانشجویان مسلمان و مساجد نفوذ کردند تا عضوگیری کرده و لفاظیهای «ضد جریان اصلی» خود را ترویج دهند.
در محوطه دانشگاه، شنیده میشد که دانشجویان مسلمان، مأموریت بوکوحرام برای تحمیل شریعت بر کشور را تحسین میکردند. اگرچه این دانشجویان رویکرد خشونتآمیز بوکوحرام را محکوم میکردند، اما در ترسیم شباهتهای میان مأموریت بوکوحرام و ایدئولوژی سرسختانه سلفیِ انجمن دانشجویان مسلمان ناکام ماندند. جنبش بوکوحرام، که توسط محمد یوسف تأسیس شد، از خلأ به وجود نیامده است. مسیر یوسف، نمونه کوچکی از بیثباتی آن دوران بود. او در ابتدا یکی از شاگردان ابراهیم زکزاکی بود و تنها زمانی از او جدا شد که زکزاکی رسماً گرایش شیعی خود را اعلام کرد. یوسف سپس به عنوان شاگردِ شیخ معروف، جعفر محمود آدم، جایگاهی در درون جنبشِ در حال رشدِ سلفی پیدا کرد.
جنبش سلفی خویشاوندیِ ایدئولوژیکی با فرقه قدیمیترِ «إزالة البدعة وإقامه السنة» که به عنوان جنبش ازاله نیز شناخته میشود، داشت. جنبش ازاله در سال ۱۹۷۸ توسط شاگردان شیخ ابوبکر گومی تأسیس شد؛ شخصی که خود از خاورمیانه بازگشته بود و پیش از آن در دانشگاه اسلامی مدینه و اتحادیه جهان اسلام سمتهایی داشت. با این حال، حرکت إزالة و سلفیها بسیار متفاوت بودند: اعضای این فرقه اصلاحطلب بودند، اما سلفیها نمایندهِ یک راست ارتدکسی افراطی با الهام از وهابیت بودند که توسط فارغالتحصیلانِ آموزشهای با بودجه سعودی در مدینه، به ارمغان آورده شده بود.
اگرچه آنها از یک محیط الهیاتی مشابه ظهور کردند، اما یک شکاف مهلک در اوایل دهه ۲۰۰۰ رخ داد. در حالی که سلفیهای جریان اصلی و جنبش ازاله، تعامل غیرخشونتآمیز با دولت را انتخاب کردند، جناح یوسف یک شورش خونین را در پیش گرفت. این واگرایی تاکتیکی، یک درگیری برادرکُشانه را شعلهور ساخت: رهبران جریان اصلی، پیروان یوسف را به عنوان خوارج (افراطگرایانی که خیلی راحت مسلمانان دیگر را تکفیر میکنند) محکوم کردند، در حالی که بوکوحرام همان علما را به عنوان منافقانی که به یک دولت بیایمان خدمت میکنند، هدف قرار داد.
علیرغم دشمنی متقابل آنها، ایدئولوژیِ سختگیرانه سلفی بازتابدهنده شورش خشونتآمیز بوکوحرام بود؛ هر دو میخواستند هویت متکثر نیجریه را با یک چشمانداز واحد و سختگیرانه جایگزین کنند؛ هر دو از ترس و طرد کردن بهرهبرداری میکردند؛ اما یکی از خطبهها و موعظهها استفاده میکرد و دیگری از بمبها.
سکوت نهادی
تنها در شصتمین سالگردِ انجمن دانشجویان مسلمان، وزیر پیشین آموزش، ملام ابراهیم شِکارائو، زنگ خطری را در مورد شستشوی مغزی و رادیکالیزه شدن جوانان در انجمن دانشجویان مسلمان به صدا درآورد. او از «متعصبانِ افراطی» در محوطه دانشگاه صحبت کرد که ایدئولوژیِ افراطیای را موعظه میکنند، معتقدند پاسخ همه چیز را میدانند و استفاده از حضور در سخنرانیهایشان را به عنوان تنها معیارِ تقوا در نظر میگیرند.
علیرغم این اعترافات، واکنشِ مدیریتِ دانشگاهها همچنان ضعیف و بیجان باقی ماند. در ۱۷ ژانویه ۲۰۱۶، اداره خدمات دولتی، دانشجویی را در دانشگاه فدرال فناوری مینا دستگیر کرد که در حال جذب دانشجو برای دولت اسلامی عراق و شام (داعش) بود. برای سالها پس از آن دستگیریها، سکوتِ سنگینی فضای دانشگاهی را فرا گرفت. افراطگرایی متوقف نشد. بلکه صرفاً زیرزمینی شد و در فضاهای دیجیتال خصوصی و گروههای تلگرامی چرک کرد، در حالی که مقامات روی خود را برمیگرداندند و نادیده میگرفتند.
افراطگرایی در دانشگاهها، منحصر به یک دین یا یک کشور نیست. لمو خاطرنشان کرد: «افراطگرایی تغییرشکلدهنده است. خود را در پوششهای مختلفی نشان میدهد؛ چه به عنوان برتریطلبی قومی، نژادپرستیِ بدخیم، یا ایدئولوژیهای سیاسیِ رادیکال. مکانیسمهای زیربنایی اغلب یکسان هستند.» به گفته لمو، آنچه به این اشکال مختلف افراطگرایی اجازه میدهد تا به خشونت تبدیل شوند، حسِ غفلت و بیتوجهیِ نهادی است. او هشدار داد: «وقتی مقامات در ایجاد مکانیسمهای روشن برای کنترلِ لفاظیهای رادیکال ناکام میمانند، عملاً خلأیی ایجاد میکنند که در آن خطرناکترین ایدهها در نهایت ریشه میدوانند و شروع به رشد میکنند.»
با این حال، لمو استدلال میکند که راهحل در «قرنطینه کردنِ» سخنرانان نیست، بلکه در «واکسیناسیونِ» دانشجویان است. لمو اصرار دارد: «دانشگاهها باید فضاهایی باقی بمانند که در آنها آزادی بیان و پرسشگری فکری شکوفا میشود. تا زمانی که دانشجویان در ارزشهای مدنی و آموزشِ مذهبیِ صلحآمیز ریشه دارند، ویروس رادیکالیسم هیچ جایی برای ریشه دواندن پیدا نمیکند.»
ما برای مدت بسیار طولانی اجازه دادهایم که این بیماری گسترش یابد. مردم با لحنی آرام و زمزمهوار صحبت کردهاند، از ترسِ تکفیر شدن. افرادِ در قدرت با احتیاط قدم برداشتهاند و ایمنیِ جمعیِ ما را با سکوتِ سیاسی معامله کردهاند. اما دینِ من به من میگوید که برای عدالت بایستم، حتی اگر علیه خودم باشد. لمو گفت: «تراژدی فقط عملِ خشونتآمیز نیست، بلکه فقدانِ بازدارندگی و پیامدها است.»[1]
[1] rpublc.com/story/2026/03/22/culture-and-society/nigerian-universities-islamic-radicalism











