آنان بسان آن زنی هستند که رشته خود را پس از بافتن و محکم کردن، از هم واگشود و تکهتکه کرد! انسان در درک انگیزههای این صحنهی تحقیرآمیز حیران میماند؛ صحنهای که در آن امامانِ شاغل در وزارت اوقاف، با لباس مخصوص «ازهری» خود، در وضعیت نظامیِ «خبردار» ایستادهاند، در حالی که فرماندهان ارتش بر صندلیهای نرم و راحت خود تکیه زدهاند. گویی ما در جلسه گزینش برای بررسی وضعیت دانشجویانی هستیم که میخواهند وارد دانشکدههای نظامی شوند. این صحنهای است که مصر در طول و عرض تاریخ خود هرگز به خود ندیده است و به نظر میرسد کسانی که این صحنه را ساخته و پرداختهاند، هرگز در جامعه مصر زندگی نکردهاند و گویی در یک انزوای احساسی از این جامعه به سر میبرند!
ممکن است فردی قاتل، راهزن یا قاچاقچی مواد مخدر باشد، اما اگر روحانیِ دینیای را ببیند، در احترام به او مبالغه میکند و او را در مسیر بر خود مقدم میدارد. در جوامع سنتی، اگر در خانوادهای کسی باشد که لباس ازهری بر تن دارد، هنگام ورود به مجلس عزا و امثال آن، حتی بزرگِ خاندان عقب میایستد و صاحب این لباس بر همگان مقدم میشود؛ این احترامی است که برای «لباس و جایگاه» است نه لزوماً برای «شخص». که اگر آن لباس را از تن درآورد، جایگاهش تنها بر اساس سن و سالش خواهد بود!
حتی درامهای جریان چپ در تخریب چهره روحانی مسلمان زیادهروی کردند، اما تأثیرشان به مردم نرسید. گمان نمیکنم حتی دولت ناسیونالیست ناصری (جمال عبدالناصر) نیز چنین رویکردی داشت؛ دولتی که در آغاز خود را همراه با عمامه شیخ ازهری، احمد حسن الباقوری، به مردم معرفی کرد!
سادات و المحلاوی
نکته شگفتانگیز این است که از آنها خواسته شده نه «پاسبانان عقیده»، بلکه «پاسبانان آزادی» باشند. آیا منظور دفاع از آزادی به طور مطلق است؟ پس چه کسی آزادیها را نقض میکند، مردم را بازداشت میکند و دهانها را میبندد؟ یا شاید مفهوم آزادی تغییر کرده است؟!
کشوری که فرهنگش اینگونه است، وقتی چنین صحنهای را میبیند، ناگزیر در فهم انگیزههای آن حیران میماند؛ صحنهای که بوقهای رسانهای نیز توضیحی برای آن به مردم ندادند؛ شاید حاکمان دیدگاهی در این باره دارند. در آخرین سخنرانی انور سادات، با اینکه او به چهرههای ملی بسیاری تاخت (از جمله شخصیت ملی فتحی رضوان که سادات او را به خرفتی متهم کرد و از کسانی سخن گفت که انگلیسیها آنها را با «لنگه کفش» میزدند)، اما ناراحتی اصلی در خانه خودش و خشم در بیرون، زمانی شعلهور شد که او درباره شیخ المحلاوی گفت: «او مثل سگ در زندان افتاده است».
المحلاوی مانند شیخ عبدالحمید کشک که شهرتش سراسر مصر و خارج از آن را پر کرده بود، شناخته شده نبود و مردم در جنوب مصر (وجه قبلی) چیز زیادی از او نمیدانستند، اما خشم مردم به خاطر توهینی بود که به یک امام و یک ازهری شده بود. شاید خبر دستگیری او تأثیر چندانی بر مردم نداشت، اما این «توهین» بود که آنها را به وحشت انداخت. موضع مصریها نسبت به شیوخ به حد تقدیس نمیرسد مگر برای عدهای خاص، اما آنچه غیرقابل قبول است، توهین است و ارزش نه به قدر شخص، که به قدر «عمامه ازهری» است!
در ذهن این نظامیان چه میگذشت وقتی این صحنه را به مردم نشان میدادند؟ بماند صحنهی دیگری که تعدادی از این ائمه در حضور رئیسجمهور ظاهر شدند، در حالی که دستانشان را روی پاهایشان در وضعیت «تشهد» نماز گذاشته بودند و او به آنها درس دین میداد! اینها کسانی هستند که درجات علمی رفیع دارند (مدرک «عالمیه» یا دکترا) و پس از سالها مطالعه دین و شئون آن، حالا اعلام میشود که برای تدریس در آکادمی نظامی پذیرفته شدهاند تا مدرکی بگیرند که هنوز نامش هم مشخص نیست!
فارغ از نام مدرک، این جماعت چه علومی دارند که یک امامِ دارای دکترا در رشته تخصصی خود به آن نیاز داشته باشد؟ و شگفتتر آنکه از آنها خواسته میشود پاسبانان عقیده نباشند، بلکه پاسبانان آزادی باشند. آیا منظور دفاع مطلق از آزادی است؟ پس چه کسی آزادیها را نقض میکند، مردم را بازداشت میکند و دهانها را میبندد؟ یا اینکه مفهوم آزادی متفاوت است؟!
بعد از تلاشی طاقتفرسا
دولت مصر پس از تلاشی طاقتفرسا به این نقطه رسیده بود که با ازهریها به عنوان تنها متخصصان دینی تعامل کند. دولت بدش نمیآمد که یکی از آنها برای اثبات استقلال خود تلاش کند، مشروط بر اینکه مخالف دولت نباشد؛ زیرا اثبات استقلال آنها به پیام دولت کمک میکرد تا اندیشه دینی افراطی را توسط گروهی منتخب از مردان الازهر محاصره کند! این هدف با مشکلی از سوی گروههای دینی تندرو مواجه بود که این شیوخ را به عنوان «شیوخ حکومتی» متهم میکردند تا اهمیت و اعتبار آنها را ساقط کنند.
تبلیغات رسمی بر این مبنا بود که تندروها اسلام را در الازهر نخواندهاند و حق ندارند به نام دین سخن بگویند. اما گروههای اسلامی (افراطی) متوجه شدند که امیرشان باید یک ازهری باشد؛ مانند دکتر عمر عبدالرحمن که در دادگاهها پشت قفس با لباس ازهری ظاهر میشد و هرگاه با دادگاه صحبت میکرد، هوادارانش برای او و الازهر شریف شعار میدادند، که این نشانهای غیرقابل انکار بود. کمپینهای تبلیغاتی که با فتواهای رسانهای مبارزه میکردند، بر این اصل استوار بودند که هیچکس جز متخصصان از مردان الازهر حق فتوا ندارد. دولت معتقد بود که اهدافش با این کار محقق میشود، به جای وضعیت «هر کی به هر کی» (سداح مداح) که در آن زندگی میکنیم!
اما نکته قابل توجه این است که تریبونهای رسانهای رسمی درهای خود را به روی شخصیتهای غیرمتخصص باز کردند و این ایده را که دین مسئلهای تخصصی و مربوط به الازهر است رد کرده و فکر «تخصص» را انکار کردند. حکومت نیز با این جریان همراه شد، غافل از اینکه مانند کسی عمل کرد که خواست همسرش را به خشم آورد، پس خود را اخته کرد! استقبال «جمهوری جدید» از این رویکرد، به خاطر موضع خاصش نسبت به شیخ الازهر (احمد الطیب) است و چون با استقلال جایگاه او مخالف است. و اینک نخستوزیر اعلام میکند که اصلاح قانون الازهر را بررسی کردهاند، بدون آنکه درک کنند چه فاجعهای را با دستان خود به کشور تحمیل میکنند!
پذیرش این ایده که هر کس و ناکسی حق دارد در دین سخن بگوید، بهانهای به دست گروههای دینی (افراطی) میدهد تا ظاهر شوند، چرا که ایده «تخصص» سقوط کرده است. چگونه اسلام البحیری، فاطمه ناعوت و خالد منتصر میتوانند در دین سخن بگویند، اما آن جوان تندرو نتواند، صرفاً به این دلیل که فارغالتحصیل الازهر نیست؟!
این صحنه با هدف اثبات این موضوع است که هیچکس بالاتر از «نظامی» نیست، گویی این افرادِ ایستاده در حالت «خبردار»، کسانی هستند که به عنوان اهلِ اعتمادِ دینی نزد مردم تأیید شدهاند.
شاید اساس مشکل را دریافته باشم: برای اولین بار در تاریخ مدرن، حاکم تصور میکند که در دین صاحبنظر است، رأی او حق است و در این زمینه فتوحاتی دارد. به همین دلیل با اعتماد به نفس سخن میگفت و ائمهی دارای دکترا را راهنمایی میکرد که چه باید بکنند. او در اینجا از جایگاه علمِ خود سخن میگوید نه به حکم منصبش؛ وگرنه اگر بحث ملی بود، این دعوت باید با حضور کشیشان تکمیل میشد تا این دیدار مبارک، وحدت ملی بین دو عنصر امت (مسلمان و مسیحی) را حفظ کند و از باب برابری فرصتها و جایگاههای قانونی مشابه، تبعیضی بین روحانیون مسلمان و دیگران قائل نشوند!
و اگر او از جایگاه ریاستجمهوری سخن میگفت، نباید درخواست میکرد که آنها مبلغان آزادی باشند نه نگهبانان عقیده؛ چرا که آزادی کتابی است با فصلها و مباحث کامل، و آزادی عقیده تنها یک مبحث در این کتاب است!
هیچکس بالاتر از نظامی نیست
برخی میگویند این صحنه با هدف اثبات این است که هیچکس بالاتر از «نظامی» نیست، گویی این افرادی که «خبردار» ایستادهاند، تنها کسانی هستند که نزد مردم به عنوان مرجع دینی مورد اعتمادند. در میان آنها نه شیخ غزالی هست، نه قرضاوی، نه کشک، نه محلاوی، نه عبدالرشید صقر و نه عطیه صقر. آنها افرادی گمنام هستند که حتی یکی از آنها را نمیشناسیم. و اینکه اینگونه در محضر نظامی ایستادند، راه را بر مردم بستند و ارزشی را که آنها را در جایگاه هدایت و ارشاد قرار میداد، از دست دادند. اگر مردم به امامان وزارت اوقاف پشت کنند، چه کسی ضرر میکند؟ مردمی که تا همین اواخر بار سفر میبستند تا پای منبر خطیبان غیر ازهری بنشینند. و اگر دعوت دینی اکنون ملی (دولتی) شده است، شبکههای تلویزیونی جایگزینهای دیگری دارند… پس در عصر آسمانهای باز (ماهواره و اینترنت) بازنده کیست؟!
آری، آنها رشتهی خود را پس از بافتن و محکم کردن، از هم واگشودند.[1]
[1] arabi21.com/story/1723075











