وقتی ایالات متحده و اسرائیل در ۲۸ فوریه حملات هماهنگی علیه ایران آغاز کردند، افراد کمی از شنیدن این خبر شگفتزده شدند که پاپ لئو چهاردهم دیدگاه خود را بیان خواهد کرد. در واقع، اگر پاپ نتواند در چنین شرایطی سخن بگوید و ضرورتهای اخلاقی را بیان کند، اصلاً وجود او چه فایدهای دارد؟ پاپی که در ژانویه در سخنرانی خود خطاب به هیئت دیپلماتیک «سریر مقدس» هشدار داده بود که «اشتیاق به جنگ در حال گسترش است» و اینکه «اصلی که پس از جنگ جهانی دوم برقرار شد و کشورها را از استفاده از زور برای نقض مرزهای دیگران منع میکرد، کاملاً تضعیف شده است»، هرگز قرار نبود در برابر چنین رویدادی سکوت کند.
لئو در حالی که از پنجرهی خود به میدان سنت پیتر مینگریست، در اول مارس اعلام کرد که اکنون «تراژدیای با ابعادی عظیم» در حال شکلگیری است: «ثبات و صلح از طریق تهدیدهای متقابل به دست نمیآیند، و نه از راه استفاده از سلاحهایی که ویرانی، رنج و مرگ میکارند؛ بلکه تنها از طریق گفتوگویی معقول، صادقانه و مسئولانه حاصل میشوند.»
او گفت همهی طرفها باید «چرخهی خشونت را پیش از آنکه به پرتگاهی جبرانناپذیر تبدیل شود» متوقف کنند.
لئو بعدتر در کاستل گاندولفو از خبرنگاران خواست «برای صلح دعا کنید و برای صلح تلاش کنید» و همچنین خواستار کاهش نفرت در جهان شد. پیترو پارولین، کاردینال و دبیر دولت واتیکان، نیز در ۴ مارس در مصاحبهای مفصل با «واتیکان نیوز» هشدار داد که حملات آمریکا و اسرائیل موجب تضعیف حقوق بینالملل شده است: «قدرت جای عدالت را گرفته است؛ نیروی قانون با قانونِ زور جایگزین شده است.» او همچنین هشدار داد که اجازه دادن به دولتها برای آغاز «جنگ پیشگیرانه» صرفاً بر اساس معیارهای خودشان، خطر آن را دارد که «تمام جهان… شعلهور شود».
هیچیک از این سخنان نادرست نیست. مرگ غیرنظامیان یک فاجعهی اخلاقی است. تضعیف نهادهای چندجانبه واقعاً نگرانکننده است و پاپی که از اذعان به این واقعیتها طفره برود، بهدرستی مورد انتقاد قرار خواهد گرفت. با این حال، دقیقاً به همین دلیل که این مسائل درست هستند، ارزش دارد لحظهای درنگ کنیم و بپرسیم اظهارات لئو در واقع برای چه منظوری بیان میشوند.
تاریخ پاپهای مدرن که دربارهی جنگهایی سخن گفتهاند که خود آغاز نکردهاند و قادر به پایان دادنشان هم نبودهاند، در مجموع چندان دلگرمکننده نیست. لئو چهاردهم، نخستین پاپ آمریکایی، احتمالاً بر اساس سخنانش در این جنگ قضاوت خواهد شد؛ بهویژه با توجه به این واقعیت که این جنگ توسط کشوری دنبال میشود که او در آن متولد شده است. با این حال، او بخشی از اقتدار اخلاقی خود را نیز از دوام و تداوم شگفتانگیز نهادی میگیرد که رهبریاش را بر عهده دارد. بنابراین پیش از آنکه تصمیم بگیرد این درگیری به چه نوع صدای پاپی نیاز دارد، بهتر است آن تاریخ را به دقت بررسی کند.
پاپهای جنگجو، پاپهای صلحطلب و سایهی بلند تاریخ
سنت بیطرفی پاپ در منازعات بینالمللی بسیار جدیدتر از آن چیزی است که معمولاً تصور میشود. اتحاد ایتالیا در سال ۱۸۷۰ اقتدار سیاسی و سرزمینی پاپ را از میان برد. اما پاپهای پیش از دورهی «ریسورجیمنتو» صرفاً ناظران جنگهای دیگران نبودند. آنها مشارکتکنندگان فعال بودند: ارتش تشکیل میدادند، اتحادهای سیاسی میبستند و در مورد «پاپ جنگجو» ژولیوس دوم، حتی گاه شخصاً در میدان نبرد حضور پیدا میکردند.
اوربان دوم در سال ۱۰۹۵ در کلرمون موعظهای کرد که به جنگ صلیبی اول انجامید و دو قرن درگیری مسلحانه به نام بازپسگیری سرزمین مقدس را آغاز کرد. یک قرن بعد، اینوسنت سوم نیز جنگ صلیبی آلبیژنی را تأیید کرد؛ کارزاری با خشونتی فوقالعاده علیه مسیحیان «مرتد» در جنوب فرانسه.
اندیشهی کاتولیکی در قرون وسطی بسیار کمتر از آنچه صلحطلبی غریزی کلیسای مدرن القا میکند، با خشونت مخالف بود. با این حال، کارنامهی «بیطرفی» پاپها در قرن بیستم نیز چندان امیدوارکننده نیست. بندیکت پانزدهم در تمام طول جنگ جهانی اول تلاش کرد سریر مقدس را بهعنوان صدایی بیطرف و انساندوستانه معرفی کند. اما تا حد زیادی نادیده گرفته شد؛ زیرا هر دو طرف گمان میکردند او در خفا طرف مقابل را ترجیح میدهد. متفقین حتی عمداً او را از کنفرانس صلح ورسای در سال ۱۹۱۹ کنار گذاشتند. هنگامی که سلاحها خاموش شدند، اعتبار اخلاقی او چندان ارزشی نداشت.
پاپ پیوس دوازدهم در جنگ جهانی دوم نمونهای حتی نگرانکنندهتر ارائه میدهد. پاپ تازهمنتخب آن زمان دلایل زیادی برای احتیاط داشت. نازیها از مسیحیت بیزار بودند و خاطرهی محکومیت شدید ناسیونالسوسیالیسم توسط سلف او در فرماننامهی ۱۹۳۷ با عنوان «Mit brennender Sorge» در برلین هنوز فراموش نشده بود.
مدافعان پیوس همواره استدلال کردهاند که خودداری علنی او از محکوم کردن هولوکاست اقدامی راهبردی و از سر فداکاری بوده است؛ تلاشی حسابشده برای حفظ توانایی کلیسا در کمک مخفیانه به افراد در معرض خطر. این استدلال تا حدی پایه و اساس دارد. با این حال، پیوس شخصیتی نیز بود که بیش از حد محتاط و تا اندازهای کمجرأت به نظر میرسید و بهشدت در معرض نفوذ و دستکاری هم موسولینی و هم هیتلر قرار داشت. در نگاه پسینی، سکوت او کمتر شبیه محاسبهای محتاطانه از سوی یک نهاد به نظر میرسد و بیشتر به کنارهگیری از مسئولیت شباهت دارد.
استثنای این الگوی تردید و دستبهسرشدن پاپها، ژان پل دوم بود. پاپ لهستانی تنها پاپ مدرن بود که پس از بررسی یک منازعهی بزرگ ایدئولوژیک، به این نتیجه رسید که یک طرف حق دارد و طرف دیگر ناحق است و آن را آشکارا اعلام کرد. حمایت اخلاقی و معنوی او از جنبش «همبستگی» (Solidarność) در لهستان و چالش مداومش با کمونیسم شوروی صرفاً سخنان نمادین نبود؛ بلکه سهمی واقعی در پایان جنگ سرد داشت.
تفاوت ژان پل با پیشینیانش این نبود که از تعهد کلیسا به صلح دست کشیده بود. بلکه او چیزی را درک کرده بود که آنها درک نکرده بودند: صلحی که از طریق شکست یک نظام شرور به دست آید، پایدارتر از صلحی است که با ابهام و موضعگیریهای دوپهلو حفظ میشود. او برای دستیابی به وضوح اخلاقی از سنتهای غنی فکری کلیسای کاتولیک بهره گرفت و در فرماننامهی ۱۹۹۱ خود با عنوان «Centesimus Annus» استدلال کرد که میتوان برای «عدالت بدون خشونت» مبارزه کرد، اما تجربهی دههها رویارویی با نظامهای تمامیتخواه نیز نشان داده است که نظامهای شرور را نمیتوان صرفاً با آرزو از میان برد.[1]
[1] abc.net.au/religion/miles-pattenden-pope-leo-xiv-is-speaking-out-on-the-war-in-iran/106424254











