یادداشت | «هلال سیاه»… مسلمانان آفریقایی چگونه حماسه‌های مقاومت و انقلاب را در دنیای جدید رهبری کردند؟

کتاب «هلال سیاه؛ تجربه مسلمانان آفریقایی و میراث آنان در قاره‌های آمریکا» روایتگر داستانی دراماتیک و باشکوه از تجربه‌های گوناگون مسلمانان آفریقایی در قاره‌های آمریکا و مبارزه‌ آنان برای بقا و چنگ زدن سرسختانه به باورهای دینی خویش است.

کتاب «هلال سیاه؛ تجربه مسلمانان آفریقایی و میراث آنان در قاره‌های آمریکا» روایتگر داستانی دراماتیک و باشکوه از تجربه‌های گوناگون مسلمانان آفریقایی در قاره‌های آمریکا و مبارزه‌ آنان برای بقا و چنگ زدن سرسختانه به باورهای دینی خویش است. این اثر، به‌عنوان کاری دانشنامه‌ای، بی‌تردید پژوهشی تعیین‌کننده درباره اسلام در میان جوامع آفریقایی در دنیای جدید به شمار می‌آید.

این کتاب همچنین با اتکا به مجموعه‌ای گسترده از منابع، اطلاعاتی شگفت‌انگیز ارائه می‌دهد و برای نخستین بار ما را از روند انتقال بردگان از شمال و غرب آفریقا به برزیل، کارائیب و آمریکای شمالی آگاه می‌سازد.

نویسنده کتاب، مایکل آ. گومز، تلاشی بزرگ و شایسته تحسین برای گردآوری داده‌ها و مستندسازی اطلاعات خود انجام داده است. این کار به‌هیچ‌وجه آسان نبوده، چرا که او ناگزیر بوده همواره با یک چشم به بافت کلی تحولات سیاسی و اجتماعی آفریقا بنگرد و با چشم دیگر، زمینه تاریخی مشابه در قاره‌های آمریکا را زیر نظر داشته باشد.

گومز نهایت توان خود را در انتخاب فرضیه‌ها، ایجاد پیوندها، تحلیل، نتیجه‌گیری و به سخن درآوردن متون گوناگون ـ از متون دینی و میراث اعتقادی گرفته تا نوشته‌های توصیفی جهانگردان و مورخان ـ به کار گرفته است. این بررسی‌ها بازه‌ای بیش از سه قرن را دربر می‌گیرد؛ دوره‌ای که طی آن فاجعه مسلمانان آفریقایی به دست دزدان دریایی غربی و تاجران برده، حتی از میان هم‌نژادان خودشان، آغاز شد.

در آغاز، بستر جهان قدیم شاهد شکل‌گیری رویدادها و پدیده‌هایی بود که بر زندگی مسلمانان در آفریقا و اروپا تأثیر گذاشت. همزمان، اخبار مربوط به شرایط دنیای جدید منتشر می‌شد که تأثیر چشمگیری داشت و سازوکارهای پروژه استعمار را آشکار می‌ساخت.

در آنچه بعدها به آمریکای لاتین معروف شد، درگیری‌ها، دشمنی‌ها و سیاست‌هایی که هزار سال پیش در ایبریا (اندلس) رخ داده بود، به‌سادگی فراموش نشد و در قرن‌های پانزدهم و شانزدهم همچنان زنده بود. اسپانیا ادعای حاکمیت بر هیسپانیولا، کاستاریکا، پورتوریکو، مکزیک، پاناما، ونزوئلا و مناطق دیگر را مطرح کرد.

گولف‌ها (سنگامبی‌ها) و ماندینگاها (ماندِی‌زبانان) در زمره مسلمانانی بودند که به دلیل پنهان کردن ایمان و وابستگی اسلامی خود، همواره مورد سوءظن قرار داشتند. این مسلمانان در کنار موریسکی‌ها کار می‌کردند و هنگامی که به قاره‌های آمریکا منتقل شدند، به دیگر سنگامبی‌ها پیوستند.

اکثریت آنان مسلمان بودند و به فرار از بردگی می‌اندیشیدند؛ از این‌رو، به شورش و انقلاب شهرت یافتند. با گذشت زمان، واژه «ماندینگا» به مسلمانان آفریقایی ماندی‌زبان اطلاق شد و این اصطلاح با هرگونه شر و امر منفی پیوند خورد. بسیاری، اگر نگوییم اغلب، از مسلمانان آفریقایی در آمریکای لاتین از کلیشه منفی‌ای رنج بردند که از دل درگیری‌های اروپا از قرن هجدهم به بعد پدید آمده بود.

شورش‌های بردگان

اما داستان ورود مسلمانان آفریقایی به کشورهای آمریکای لاتین و مشارکت آنان در ساخت شهر نیویورک در ایالات متحده چیست؟

این همان داستانی است که کتاب «هلال سیاه؛ تجربه مسلمانان آفریقایی و میراث آنان در قاره‌های آمریکا» ـ منتشرشده از سوی مرکز ملی ترجمه ـ به آن می‌پردازد. نویسنده آن دکتر مایکل آ. گومز، استاد تاریخ آفریقا، مطالعات خاورمیانه و مطالعات اسلامی در دانشگاه نیویورک و از پیشگامان مطالعات دیاسپورای آفریقایی است. او همچنین ریاست کمیته علمی یونسکو در پروژه پیشین «راه‌های برده‌داری» را بر عهده داشته است.

به نظر می‌رسد دکتر گومز، به سبب ریشه‌های آفریقایی خود و به‌عنوان یک آمریکایی آفریقایی‌تبار، انگیزه‌های پژوهشی شخصی داشته است. مسئله هویت از همان سال‌های نخست در ذهن او ـ و شاید بسیاری از هم‌نسلانش ـ نفوذ کرده بود؛ پرسشی که هم جوانان و هم کهنسالان را درگیر می‌کرد: سیاه‌پوستان آمریکایی چه کسانی هستند و ویژگی‌های تجربه تاریخی آنان چیست؟

بسیاری کوشیده‌اند پاسخ‌هایی قانع‌کننده به این پرسش‌های حساس بیابند و این پژوهش دکتر گومز یکی از آن تلاش‌هاست؛ مطالعه‌ای که با کاوش عمیق در میراث گذشته، در پی فهم و روشن‌سازی حال بوده است. نویسنده با پشتکار و استقامت، مراحل حضور اولیه اسلام را رصد کرده و میزان حضور و غیاب، قوت و ضعف آن را در دنیای جدید بررسی نموده و هر از گاهی با ارائه آمار و شاخص‌های عددی، فراز و فرودها را نشان داده است.

مترجم کتاب، زکریا صادق الرفاعی، استاد تاریخ جدید و معاصر دانشگاه منصوره، اشاره می‌کند که اقلیت‌های قومی منتقل‌شده به قاره‌های آمریکا، عمدتاً از غرب آفریقا بودند. این بردگان از همان ربع نخست قرن شانزدهم میلادی علیه بردگی خشن خود شوریدند و قیام آنان بازتاب گسترده‌ای داشت.

با وجود آنکه بسیاری از اسناد مربوط به تجارت بردگان از طریق اقیانوس اطلس به‌طور عمدی توسط برخی دولت‌ها نابود شده است، مایکل گومز توانسته با صبر و دقت، از طریق فعالیت‌های شرکت هند شرقی آلمان، حضور اولیه اسلام در نیویورک را شناسایی و مستند کند.

نویسنده اشاره می‌کند که در سال ۱۴۹۲، کریستف کلمب از اقیانوس اطلس عبور کرد و همراه او اسلام نیز به دنیای جدید وارد شد. در میان خدمه او مسلمانانی حضور داشتند که به اجبار به مسیحیت گرویده بودند، اما به احتمال زیاد اسلام در وجدان آنان زنده مانده بود.

بدین ترتیب، این افراد و دیگرانی مانند آنان، همراه با بردگان آفریقایی در نیمکره غربی ساکن شدند. بسیاری از این بردگان در قرن‌های پانزدهم و شانزدهم مسلمان بودند و شمار مسلمانان آفریقایی منتقل‌شده به قاره‌های آمریکا در قرن نوزدهم رو به افزایش گذاشت.

آنچه پس از آن رخ داد، تاریخ این مسلمانان و فرزندانشان در قاره‌های آمریکا بود و زنجیره نسب برخی از آنان همچنان به نیاکان مسلمان آفریقایی‌شان پیوند خورده باقی ماند.

کتاب در دو بخش تنظیم شده است: بخش نخست به حضور مسلمانان آفریقایی در دوره بردگی آنان در قاره‌های آمریکا می‌پردازد و بخش دوم، با تکیه بر زمینه تاریخی، به درک تحول اسلام در ایالات متحده کمک می‌کند.

بردگان مسلمان آفریقایی در سراسر قاره‌های آمریکا پراکنده شدند. شمار آنان در برزیل و کارائیب بیش از ایالات متحده بود و سازمان‌یافتگی بیشتری داشتند. اسلام که از آفریقا آمده بود، در این مناطق با نوعی رکود و افول کامل مواجه شد، اما در ایالات متحده به‌عنوان نیرویی سیاسی و اجتماعی اهمیت تازه‌ای یافت.

اسلام در آمریکای لاتین

تجربه اسلام آفریقایی در کارائیب، برزیل و آمریکای لاتین را می‌توان در پرتو سرکوب سیاسی خشن و سیاست‌های طردکننده علیه جوامع مسلمان فهمید؛ سیاست‌هایی که با کارزارهای متعدد برای بازگرداندن آنان به غرب آفریقا همراه بود.

مسلمانان آفریقایی در این مناطق همچنان متفاوت باقی ماندند و این تفاوت به‌ویژه در مورد برزیل آشکار بود. آنان پیوسته با تهدید مواجه بودند، بی‌آنکه دولت توجهی نشان دهد.

در مقابل، جوامع مسلمان در ایالات متحده در سکوت رنج کشیدند و به یاری میراث خود توانستند موقتاً دوام آورند، تا اینکه در آغاز قرن بیستم، اسلام بار دیگر با شعارهای ملی‌گرایانه اوج گرفت.

رهبران اولیه جنبش‌های اسلامی توانستند میان باورهای غیبی مطلق و شعارهای ملی‌گرایانه پیوند برقرار کنند و آن را به‌عنوان اندیشه‌ای اسلامی و اصیل عرضه نمایند.

این جنبش‌ها با استقبال گسترده‌ای روبه‌رو شدند؛ به‌ویژه به رهبری مالکوم ایکس (۱۹۲۵–۱۹۶۵)، که ابتدا سخنگوی سازمان «ملت اسلام» بود، سپس از آن جدا شد و «سازمان مسجد اسلامی» را بنیان گذاشت و سرانجام در چهل‌سالگی ترور شد.

حضور مسلمانان آفریقایی همواره با انقلاب و سرکشی در برابر هرگونه ظلم پیوند خورده بود. در سال ۱۵۲۲ و در جزیره لوش در هیسپانیولا، حاکم جزیره ـ که پسر جهانگرد مشهور، دریاسالار کلمب، بود ـ در صبح روز کریسمس با عجیب‌ترین هدیه روبه‌رو شد.

با سپیده‌دم آن روز، حدود ۲۰ نفر از بردگان که پیش‌تر کنترل آسیاب نیشکر و نواحی پیرامون آن را به دست گرفته بودند، نگرانی‌های خود را مطرح کردند و بر گسترش دامنه شورش در سراسر جزیره عزم جزم نمودند. آنان کوشیدند همسایگان بسیاری را برای یاری خود بسیج کنند و سپس با داس‌هایی که در دست داشتند، ناظران مزارع دامداری را به‌طرزی وحشیانه قطعه‌قطعه کردند.

با طلوع خورشید، آنان دست به کشتاری خونین زده بودند و پس از فرسوده شدن توانشان، در کنار خانه‌ها و کشتزارهای سوخته نشستند؛ در حالی‌ که پیکرهای تکه‌تکه‌شده در جاده‌ها این‌سو و آن‌سو افتاده بود و همگی از سفیدپوستانی بودند که به دام افتاده بودند.

شورش آنان به مزارع مجاور نیز کشیده شد، اما دیری نپایید که با نیروهای مرکبی از اروپاییان و بومیان روبه‌رو شدند. نظامیان و داوطلبان با خشونتی شدید بر گروه نگون‌بخت آفریقایی یورش بردند و در نتیجه، قیام سرکوب شد و هر کس که همان‌جا کشته نشد، ظرف کمتر از یک هفته به اسارت برده شد.

بدین‌سان نخستین نافرمانی جمعی آفریقاییان در قاره‌های آمریکا آغاز شد؛ نافرمانی‌ای که به احتمال بسیار از سوی مسلمانان و سنگامبیایی‌ها ـ منسوب به منطقه سنگامبیا در آفریقا ـ صورت گرفت؛ منطقه‌ای که اسپانیایی‌ها آن را «گینه علیا» و پرتغالی‌ها «کیپ ورد» می‌نامیدند.

البته این نخستین شورش ثبت‌شده آفریقاییان در دنیای جدید نبود؛ بی‌تردید پیش از آن نیز موارد بسیاری از نافرمانی‌های فردی و خودکشی رخ داده بود. همچنین در کشتی‌هایی که این افراد را منتقل می‌کردند، اعمال خرابکارانه، غارت و مسموم‌سازی صورت می‌گرفت که همگی واکنشی فرهنگی به تجربه اسارت به شمار می‌آمد.

هیسپانیولا تنها کانون شورش در دنیای جدید در اوایل قرن شانزدهم نبود؛ قیام‌ها هر جا که بردگان حضور داشتند، شعله‌ور می‌شد: در پورتوریکو در سال ۱۵۲۷، در کلمبیا در ۱۵۲۹، سپس در شهر اسلا در پاناما در ۱۵۳۰، در خود پاناما در ۱۵۳۱، در کوروِ ونزوئلا در ۱۵۳۲ و در سن‌پدروِ هندوراس در سال ۱۵۴۸.

استثمار و تجارت

با وجود اهمیت به‌کارگیری تازه‌واردان از غرب آفریقا به‌عنوان سرباز، اکثریت کسانی که در شرایطی سخت به شمال آفریقا منتقل شدند، زنان بودند؛ زنانی که بخش اصلی تجارت برده از مسیر صحرای بزرگ آفریقا را تشکیل می‌دادند.

ازاین‌رو، شایسته است تجارت فراصحرا به‌طور عمده تجارت دختران و زنان دانسته شود؛ زنانی که از جهات گوناگون مورد بهره‌کشی قرار می‌گرفتند.

آنان به‌عنوان کنیز برای خدمت خریداری می‌شدند و در روابط جنسی اجباری قرار می‌گرفتند؛ همانند زنانی که برای زندگی در حرمسراها برگزیده می‌شدند. بر اساس شریعت اسلامی، اگر کنیزی از مالک خود باردار می‌شد، فروش او حرام بود و جدایی او از فرزندش جایز نبود و در نهایت آزاد می‌شد.

برخی از زنانی که چنین پیشینه‌ای داشتند، توانستند به جایگاه اجتماعی بالاتری دست یابند.

حجم تجارت جنسی در مسیر فراصحرا محدود بود و امپراتوری‌های کهن مانند غنا، مالی و سونگای سهم اندکی در آن داشتند. این حکومت‌ها بیشتر به استفاده از طلا برای تأمین نیازهای خود شهرت داشتند، به‌جز ناحیه پیرامون دریاچه چاد که روابط نزدیکی با تجارت فراصحرا داشت.

شمار بردگان آورده‌شده از غرب آفریقا به ایبریا، در مقایسه با تعداد مسیحیان و مسلمانان در نخستین مراحل حضور اسلامی در اندلس، چندان قابل توجه نبود.

پایان حاکمیت اعراب در سال ۱۵۲۰ با کمبود شدید نیروی کار همراه شد و بسیاری از مسلمانان به گرانادا گریختند. همچنین پایان درگیری‌ها به معنای قطع جریان اسیران جنگی بود.

ازاین‌رو، پرتغالی‌ها به فکر تقویت نیروی کار خود افتادند و از قرن پانزدهم اقدام به خرید اسیران از تونس و بازارهای شمال آفریقا از طریق تاجران بارسلونا کردند.

اسلام در مکزیک و کارائیب

با وجود فعالیت‌ها در هیسپانیولا و دیگر مناطق دنیای جدید، در واقع مکزیک و پرو در قرن‌های شانزدهم و هفدهم بزرگ‌ترین منابع تأمین اسیران بودند. بین سال‌های ۱۵۲۱ تا ۱۶۳۹، مکزیک به‌تنهایی حدود ۱۱۱ هزار آفریقایی را صادر کرد که بعدها در مزایده‌های مختلف (نمایشگاه‌های بردگان سیاه) به فروش رسیدند.

زمانی که آزادی کامل از بردگی در سال ۱۸۲۷ اعلام شد، حدود ۲۰۰ هزار آفریقایی در مکزیک مشغول به کار بودند. حضور گسترده آنان در شرایطی صورت گرفت که طاعون بزرگ جمعیت بومیان را درنوردیده بود و جمعیت مرکز مکزیک از بیش از ۲۷ میلیون نفر در سال ۱۵۱۹ به تنها یک میلیون و ۲۵ هزار نفر در سال ۱۶۰۵ کاهش یافت.

سنگامبیا ـ که اسپانیایی‌ها آن را «گینه علیا» و پرتغالی‌ها تا سال ۱۵۷۰ «کیپ ورد» می‌نامیدند ـ به دلیل نزدیکی طبیعی به ایبریا، منبع اصلی اسیران آفریقایی در قاره‌های آمریکا بود. این منطقه که «ملت‌های رود گینه» نیز خوانده می‌شد، به سه گروه تقسیم می‌گردید: «جلوف‌ها، ماندِجاها و باقراس».

ورود انگلستان، فرانسه و آلمان به عرصه رقابت موجب افزایش بهای اسیران سنگامبیایی شد و همین امر پرتغالی‌ها را به پیشروی بیشتر به سمت جنوب تشویق کرد.

پس از سال ۱۵۷۰، جزیره سائوتومه به کانون اصلی بردگان تبدیل شد و شامل نام‌ها و گروه‌های مختلطی از مرکز غرب آفریقا بود که از میان آنان «لونداس، بنگولاس، کنگویی‌ها و مانونگوس» شهرت داشتند. از همین رو، در میانه قرن شانزدهم، افرادی از سنگامبیا و غرب آفریقا در مکزیک حضور داشتند.

بر پایه بررسی منابع گوناگون، آشکار است که مسلمانان شمال و غرب آفریقا دست‌کم از قرن شانزدهم تا اواخر قرن نوزدهم در کوبا حضور داشتند و در ونزوئلا نیز ساکن بودند.

گرچه اطلاعات ما درباره تجربه آنان در این سرزمین‌ها اندک است، اما می‌دانیم که شمار اندکی از آفریقاییان در سال‌های ۱۵۲۸ یا ۱۵۲۹ به ونزوئلا رسیدند و با این حال، میزان انتقال اسیران در اواخر قرن شانزدهم به‌طور چشمگیری افزایش یافت.

ونزوئلا همواره یکی از مستعمره‌های فقیر و آسیب‌پذیر امپراتوری اسپانیا بود و منبع اصلی نیروی کار و استخراج مروارید از طریق بهره‌کشی از بومیان به شمار می‌رفت.

تجارت برده برای مدتی دچار رکود شد، اما در فاصله سال‌های ۱۷۳۰ تا ۱۷۸۰ به رکوردی بی‌سابقه رسید. در سال ۱۸۱۰ حدود ۶۰ هزار برده در ونزوئلا وجود داشت و در سال ۱۸۴۴، دو درصد جمعیت را بردگان تشکیل می‌دادند. این وضعیت تا لغو رسمی نهاد برده‌داری در سال ۱۸۵۴ ادامه یافت.

آفریقاییان از سال ۱۵۲۹ به‌طور زودهنگام به پرو رسیدند و از مستعمرات اسپانیا منتقل شدند. در سال ۱۶۴۰، در شهر لیما ـ که جمعیت آن در آن زمان حدود ۴۰ هزار نفر بود ـ ۲۰ هزار آفریقایی زندگی می‌کردند و اقتصادهای کشاورزی نوپا بر دوش آنان استوار بود.

منطقه کارائیب نیز بین سال‌های ۱۶۶۲ تا ۱۸۶۷ پذیرای ۳۷ درصد از کل آفریقاییانی بود که به «مزارع مرگ» در قاره‌های آمریکا منتقل شدند.

در غرب رشته‌کوه آند، پژوهش‌ها نشان می‌دهد که بین سال‌های ۱۷۰۰ تا ۱۸۰۷، سنگامبیا و سیرالئون ـ که بیشتر مسلمانان از آنجا می‌آمدند ـ به ترتیب ۶٫۲ و ۱۵٫۵ درصد از کل تجارت بریتانیا را تأمین کردند؛ هرچند این نسبت ممکن است به بیش از ۲۰ درصد برسد، زیرا بیشتر بردگان مسلمان بودند و شمار پیروان دیگر ادیان بسیار اندک بود.

در جامائیکا، گسترش کشاورزی با افزایش جمعیت بردگان سیاه‌پوست همراه شد؛ به‌طوری که شمار آنان از ۵۱۴ نفر در سال ۱۶۶۱ به بیش از ۹ هزار نفر در سال ۱۶۷۳ رسید.

این تعداد بین سال‌های ۱۷۳۰ تا ۱۷۶۲ دو برابر شد و به بیش از ۱۴۶ هزار آفریقایی افزایش یافت و در سال ۱۷۹۵ مجموعاً به ۲۹۱ هزار نفر رسید.

در سال ۱۸۱۷، شمار آفریقاییان تنها در جامائیکا به ۳۴۵ هزار نفر رسید که کمتر از نیمی از آنان در کشت نیشکر فعالیت می‌کردند و تا سال ۱۸۳۲، جامائیکا به یکی از متنوع‌ترین اقتصادهای منطقه تبدیل شد.

افول در برزیل

اما برزیل بیش از هر جای دیگر سرزمین برده‌داری به شمار می‌آمد؛ کشوری که حدود ۴۰ درصد از کل تجارت بردگان آفریقایی از مسیر اقیانوس اطلس را به خود اختصاص داد. بر اساس گزارش‌ها، ۶۸ درصد از این بردگان مرد بودند و فعالیت اصلی آنان در کشت نیشکر متمرکز بود.

این فصل کتاب آکنده از گزارش‌های فراوان درباره قیام‌ها و شورش‌هایی است که مسلمانان آفریقایی در شهرهای مختلف برزیل و به‌ویژه در سالوادور انجام دادند، به‌خصوص در شهر باهیا که شاهد قیام بزرگ آفریقاییان در سال ۱۸۳۵ بود. در این مناطق، مسلمانان اکثریت و نیروی غالب را تشکیل می‌دادند؛ اما برخلاف همه انتظارها، به‌جای آنکه حضور اسلام در برزیل گسترش یابد، در دو قرن اخیر رو به افول نهاد و به‌شدت تضعیف شد.

در اواخر قرن هفدهم، کشف الماس و طلا در جنوب‌غرب برزیل موجب افزایش شدید تقاضا برای بردگان شد و بیشتر آنان به ایالت‌های میناس ژرایس، ماتو گروسو و گویاس منتقل شدند.

در فاصله سال‌های ۱۷۸۷ تا ۱۸۲۰، موج دوم تولید شکر آغاز شد و پس از سقوط قیمت الماس و طلا در سال ۱۷۶۰، بار دیگر بردگان به مناطق ساحلی آورده شدند.

افزایش بهای قهوه و محصولات متنوع کشاورزی در مرکز و جنوب برزیل در سال ۱۸۲۰ نیز به تداوم تجارت برده انجامید؛ ازاین‌رو می‌توان بدون اغراق گفت که جامعه برزیل بر دوش آفریقاییان و نیروی کار بومی بنا شد.

بردگانی که از آفریقا به برزیل آورده می‌شدند، عمدتاً از مرکز غرب آفریقا و به‌طور گسترده از کنگو و آنگولا بودند؛ مناطقی که مسلمانان در آن‌ها اقلیت محسوب می‌شدند، به‌گونه‌ای که سهم مسلمانان تنها ۱۷٫۳ درصد از کل اسیران منتقل‌شده را تشکیل می‌داد.

حضور مؤثر اسلام آفریقایی در نیویورک

اما درباره چگونگی شکل‌گیری حضور تأثیرگذار اسلام آفریقایی در شهر نیویورک باید گفت که در سال ۱۶۲۵، نخستین آفریقاییان از طریق شرکت هند غربی هلند به آمستردام نو (نیویورک کنونی) رسیدند. در آن زمان، ۱۱ مرد آفریقایی‌تبار که توسط کشتی‌های پرتغالی و اسپانیایی به اسارت گرفته شده بودند، به ساحل آورده شدند.

پس از آن، موج‌های پی‌درپی مسلمانان آفریقایی از غرب آفریقا و از سواحل ماداگاسکار به نیویورک راه یافتند.

گروه‌های دیگری از مسلمانان نیز از مناطق ساحلی و از جزایر قُمُر به شمال‌غرب ماداگاسکار منتقل شدند. این گروه‌های اخیر بی‌تردید از مسلمانان تحصیل‌کرده و متعلق به اقلیت‌های عرب‌تبار بودند.

کتاب به معرفی پدران و مادران بنیان‌گذار حضور اولیه مسلمانان آفریقایی در شمال آمریکای جنوبی می‌پردازد و اطلاعات تازه‌ای درباره نیاکان مسلمانان به‌طور عام و برخی گروه‌ها به‌طور خاص ـ مانند «میلُونگوس» و «اشماعیلِتش» ـ ارائه می‌دهد. نویسنده این دو گروه را نمونه‌ای زنده از تداوم میراث نخستین اسلام می‌داند.

با این حال، بر عنوان این فصل انتقادی وارد است؛ چرا که در آن به «نوبل درو علی» عنوان بنیان‌گذار اسلام معاصر اطلاق شده است.

به‌کارگیری نوین دین

نویسنده بخش دوم کتاب را با بیانی پرشور و سرشار از تحسین، با فصلی درباره زندگی و نقش «نوبل درو علی» آغاز می‌کند. او عناصر فکری متنوع و حتی متناقض در اندیشه وی را بررسی کرده و ریشه‌های آن‌ها را در جریان‌هایی چون جمعیت صلیب گلگون (رزیکروسیان) و فراماسونری جست‌وجو می‌کند. همچنین به ادعای نبوت و وحی از سوی او اشاره می‌کند؛ ادعایی که طبعاً با مبانی اسلام اصیل در تعارض است.

نویسنده همچنین به مسئله بهره‌برداری ایدئولوژیک از اندیشه دینی در آن دوره توسط طرفداران ملی‌گرایی سیاه و پان‌آفریقانیسم اشاره می‌کند؛ جریانی که می‌کوشید برای جلب حمایت و بسیج توده‌های سیاه‌پوست، هویتی جایگزین ارائه دهد، حتی اگر این هویت بیشتر به اسطوره‌ای کهن شباهت داشت، تلاشی برای عبور از نژادپرستی حاکم و غلبه بر آن.

در اینجا نیز بر عنوان فصل ـ که «نوبل درو علی» را بنیان‌گذار اسلام معاصر معرفی می‌کند ـ تحفظ وارد است؛ زیرا با وجود موفقیت‌ها و محبوبیت فزاینده او در میان سیاه‌پوستان، هیچ نشانه‌ای وجود ندارد که او را بتوان بنیان‌گذار آنچه نویسنده ادعا می‌کند، دانست.

در فصلی مستقل، نویسنده به سازمان «امت اسلام» می‌پردازد و بر ماهیت رازآلودی که پیدایش آن را احاطه کرده بود، انگشت می‌گذارد.

او این ویژگی را ظاهراً خصیصه‌ای مشترک میان سازمان‌های آن دوره می‌داند و این پرسش را مطرح می‌کند که آیا این ابهام، راهبردی آگاهانه بوده است یا نه. در عین حال هشدار می‌دهد که باید نسبت به اطلاعات ضدونقیض هوشیار بود، به‌ویژه از آن رو که منبع اصلی اطلاعات، آرشیو دولت آمریکا است؛ دولتی که غالباً با این سازمان‌ها خصومت داشته است.

نویسنده در کنار بررسی ریشه‌های فکری متنوع این جریان‌ها، از نقش عوامل اقتصادی و اجتماعی محرک نیز غافل نمی‌ماند؛ به‌ویژه مهاجرت‌های رو به افزایش و کوچ گسترده سیاه‌پوستان از جنوب به شمال آمریکا در جست‌وجوی شرایط بهتر زندگی.

او یادآور می‌شود که مسیر بنیان‌گذاران «امت اسلام» یکسان نبود، اما هر یک نقش و اثر خاص خود را در این روند ایفا کردند؛ از «فارد محمد» گرفته تا «الیجا محمد» و سپس «والاس محمد».

فصل پایانی کتاب با عنوان «مالکوم» آمده است؛ فصلی که همچون تابلویی ادبی و هنری، زندگی و فراز و فرودهای «مالکوم ایکس» را از زوایای گوناگون به تصویر می‌کشد و نویسنده در آن از هیچ تلاشی فروگذار نکرده است.

به‌ویژه آنکه مالکوم ایکس شخصیتی عمیقاً مناقشه‌برانگیز بود؛ فردی که تضادهای گوناگون را در خود جمع کرده و به محور جذب و پیوند افراد با گرایش‌های متفاوت تبدیل شده بود. نویسنده به‌درستی او را عامل تغییر فضای فرهنگی پیرامون مسلمانان آفریقایی‌تبار آمریکا می‌داند.

او همچنین به‌تدریج به گرایش‌های محافظه‌کارانه روی آورد؛ چرا که سخنگوی اصلی ملی‌گرایی سیاه و پان‌آفریقانیسم بود و هم‌زمان پویایی اسلام در آمریکای شمالی را نمایندگی می‌کرد و کوشید میان دین و سیاست پیوندی نرم و سنجیده برقرار سازد.

به گفته مترجم، آنچه این پژوهش را متمایز می‌سازد، مهارت و توانایی چشمگیر نویسنده در بهره‌گیری از علوم میان‌رشته‌ای در سراسر اثر است؛ به‌گونه‌ای که از طیف گسترده‌ای از متون و ادبیات علمی استفاده کرده است.

افزون بر گردآوری اسناد تاریخی متنوع، نویسنده از انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی معرفت، اسطوره‌شناسی، دین‌پژوهی تطبیقی، جامعه‌شناسی زبان و دیگر حوزه‌های دانشی بهره گرفته است.

به‌روشنی با اثری روبه‌رو هستیم که تاریخ جهانی را پیش چشم می‌گذارد؛ اثری که در آن نویسنده ساختار و تحول تاریخ آفریقا را در درون خود، همراه با تعامل زنده آن با ریشه‌ها و مؤلفه‌های تاریخ قاره‌های آمریکا به‌هم پیوند داده و با مهارتی مثال‌زدنی، میان جابه‌جایی قبایل، جنگ‌های دینی در غرب آفریقا و شمال نیجریه، انقلاب باهیا در برزیل و رخدادهای کارائیب و جنوب آمریکا ارتباطی ارگانیک برقرار کرده است؛ به‌گونه‌ای که این رویدادها نه گسسته، بلکه بازتاب یکدیگرند.[1]

بازتعریف نقش مذهب در حزب دموکرات

به قلم: دانیلا آلتیماری

در سال‌های اخیر، عرصه سیاسی ایالات متحده شاهد بازگشت پرقدرت مذهب به کانون منازعات قدرت بوده است. این حضور مجدد، در قالب دو جریان عمده و متضاد تجلی یافته است که هر یک در پی تعریف متفاوتی از نسبت میان «ایمان»، «ملت» و «عدالت» هستند. در یک سو، جریان ناسیونالیسم مذهبی (Religious Nationalism) قرار دارد که به‌ویژه با ظهور و تثبیت پدیده دونالد ترامپ به یکی از تأثیرگذارترین نیروهای سیاسی قرن بیست و یکم تبدیل شده است. این قرائت از دین، با تأکید بر هویت ملی، پاسداری از سنت‌های تاریخی و پیوند میان رسالت الهی با منافع ملی، مذهب را به عنوان ستون فقراتِ اقتدار دولت و مرزبندی‌های هویتی تعریف می‌کند. حامیان این جریان، ایمان را ابزاری برای انسجام داخلی در برابر تغییرات فرهنگی و جهانی‌شدن می‌بینند.

در مقابل، شاهد بازسازی و تحرک جدی جریانی هستیم که از آن تحت عنوان «چپ مذهبی جهان‌گرا» (Universalist Religious Left) یاد می‌شود. این پارادایم که ریشه در الهیات کثرت‌گرا و اخلاق فراملی دارد، آموزه‌های دینی را نه به عنوان ابزاری برای ناسیونالیسم، بلکه به مثابه بستری برای تحقق عدالت اجتماعی جهانی، حقوق بشر و همبستگی با «دیگری» (بدون در نظر گرفتن مرزهای ملی) به کار می‌گیرد. موج جدیدی که در حزب دموکرات آغاز شده و در آن چهره‌های روحانی و دانش‌آموختگان الهیات به طور مستقیم وارد کارزار انتخاباتی شده‌اند، نمودی عینی از تلاش این جریان دوم برای بازپس‌گیری «زبان مذهب» از جناح راست است. گزارش پیش‌رو به بررسی حضور این کاندیداها و استراتژی آن‌ها برای مقابله با ناسیونالیسم مذهبی از طریق ارائه یک «ایمان پیشرو» می‌پردازد. ما در کانال دولت دین و سایت خبری تحلیلی سیاق، در مطالب آتی به شکلی عمیق‌تر و مستمر به بررسی این تقابل‌های الهیاتی، ریشه‌های تاریخی ناسیونالیسم مذهبی در عصر ترامپ و افق‌های پیش‌روی الهیات جهان‌گرا خواهیم پرداخت.

در یکی از حوزه‌های انتخاباتی نوسانی در ایالت آیوا، «سارا ترون گاریوت»، کاندیدای دموکرات، بازگو می‌کند که چگونه فعالیتش به عنوان کشیش بیمارستان و مبلّغ کلیسای لوتری، او را در مسیر خدمت عمومی قرار داده است.

در ایالت به‌شدت محافظه‌کارِ آلاسکا، «مات شولتز»، کشیش پروتستان، می‌گوید حضور او به عنوان یک دموکرات در رقابت برای کرسی مجلس نمایندگان، بخشی از رسالت الهی او برای «اطعام گرسنگان، تسلای سوگواران و ایستادگی در برابر ظالمان» است.

و در تگزاس، «جیمز تالاریکو»، دانشجوی الهیات پرزبیتری و کاندیدای دموکرات مجلس سنا، سیاست‌های ترقی‌خواهانه را با آیاتی از کتاب مقدس در هم می‌آمیزد؛ ترکیبی که او را به یک چهره پرطرفدار در فضای مجازی و قدرتی بزرگ در جذب منابع مالی تبدیل کرده است.

در حالی که دموکرات‌ها در حال بازسازی خود پس از شکست‌های تلخ سال ۲۰۲۴ هستند، برخی از نامزدها این ایده را که «مذهب جایگاهی در یک حزب رو به سکولار شدن ندارد»، به چالش می‌کشند. از جمله این چهره‌ها می‌توان به «راب سند»، بازرس ایالتی آیوا و پیرو کلیسای لوتری اشاره کرد که با استناد به کتاب مقدس برای کرسی فرمانداری رقابت می‌کند، و همچنین «جاش شاپیرو»، فرماندار پنسیلوانیا که هویت عمومی‌اش با ایمان یهودی او گره خورده است.

انتخابات میان‌دوره‌ای سال ۲۰۲۶ شاهد حضور فزاینده‌ای از داوطلبان دموکرات خواهد بود که در رشته الهیات تحصیل کرده یا عضو رسمی کادر روحانیت هستند. سازمان «رأی برای خیر مشترک» (Vote Common Good) که به نامزدهای پیشرو برای برقراری ارتباط با رأی‌دهندگان مسیحیِ انجیلی (اوانجلیک) و کاتولیک کمک می‌کند، گزارش داده است که حدود ۳۰ روحانی مسیحی سفیدپوست به عنوان دموکرات در حال رقابت هستند که اکثر آن‌ها در مناطق متمایل به راست و محافظه‌کار حضور دارند.

پیوند ایمان و سیاست در عرصه عمومی

خانم ترون گاریوت، فارغ‌التحصیل دانشکده الهیات هاروارد، معتقد است حضور در مناصب انتخابی، روش دیگری برای خدمت به جامعه است. او که از سال ۲۰۲۱ عضو قوه مقننه آیوا بوده، اکنون یکی از دموکرات‌هایی است که برای تصاحب کرسی «زک نان»، نماینده جمهوری‌خواه، در حوزه انتخابی سوم (که فضایی رقابتی دارد) تلاش می‌کند.

او در مصاحبه‌ای گفت: «ایمان درباره چگونگی زندگی ما در کنار یکدیگر است و سیاست نیز دقیقاً همین است. این نگاه وجود دارد که سیاست و ایمان اموری خصوصی و شخصی هستند و باید مجزا نگاه داشته شوند، اما ایمان شماست که کیستیِ شما و نحوه تعاملتان با جهان را شکل می‌دهد.»

مسیحیان ترقی‌خواه به‌طور فزاینده‌ای تمایل دارند آشکارا درباره این موضوع سخن بگویند که چگونه ایمانشان، زیربنای وظیفه اخلاقی آن‌ها برای مخالفت با سیاست‌های دونالد ترامپ و متحدانش در کنگره را تشکیل می‌دهد. شولتز با استناد به حکایت «سامری نیکوکار»، خاطرنشان کرد که شخصیت‌های منفی داستان، دزدانی نیستند که به مسافر حمله کردند، بلکه کسانی هستند که از کنار او گذشتند و هیچ کاری انجام ندادند.

پل زدن میان شکاف‌های عقیدتی

شولتز که در ایالتی که ترامپ در سال ۲۰۲۴ با اختلاف ۱۳ درصد در آن پیروز شد، به رقابت با «نیک بگیچ» جمهوری‌خواه می‌رود، تأکید دارد که متعهد به یافتن زمینه‌های مشترک با مخالفان سیاسی خود است. او می‌گوید: «در کلیسای من، هم طرفداران ترامپ حضور دارند و هم کسانی که به کاملا هریس رأی دادند. این به من نشان می‌دهد که هیچ کاری پیش نمی‌رود مگر اینکه به سوی کسانی که با ما مخالف هستند دست یاری دراز کنیم، پل بسازیم و متواضعانه به نظراتشان گوش دهیم.»

تالاریکو نیز که در حال گذراندن دوره کارشناسی ارشد الهیات است، مذهب را راهی برای آشتی دادن شکاف‌های سیاسی می‌بیند. او معتقد است اگرچه شاید کسی صرفاً به خاطر ایمانش به او رأی ندهد، اما این موضوع دریچه‌ای برای گفتگو درباره ارزش‌ها، سنت‌ها و رویاهای مشترک برای آینده می‌گشاید.

به گفته تالاریکو، ایمان می‌تواند به دموکرات‌ها کمک کند تا به مسیحیان انجیلی سفیدپوست که مدت‌هاست متحد جمهوری‌خواهان هستند، نزدیک شوند. او همچنین اشاره کرد که استفاده از آموزه‌های کتاب مقدس می‌تواند به جذب جمعیت رو به رشد انجیلی‌های لاتین‌تبار در تگزاس و سراسر کشور کمک کند؛ جامعه‌ای که از افراط‌گرایی در موضوع مهاجرت نگران است اما در عین حال احساس می‌کند حزب دموکرات نسبت به ارزش‌های فرهنگی و مذهبی آن‌ها موضعی خصمانه داشته است.

بحران معنوی و ضرورت گفتگو

در حالی که رأی‌دهندگان انجیلی سفیدپوست از اواخر دهه ۱۹۷۰ با جمهوری‌خواهان پیوند خورده‌اند، ترامپ در سال ۲۰۲۴ توانست نفوذ خود را در میان سایر گروه‌های مذهبی نیز گسترش دهد؛ از جمله کسب ۵۵ درصد آرای کاتولیک‌ها و کسب دستاوردهایی میان پروتستان‌های اسپانیایی‌تبار و آسیایی‌تبار. در مقابل، افرادی که خود را ندانم‌گرا (Agnostic)، ملحد یا بدون وابستگی مذهبی معرفی می‌کنند، به‌طور قاطع به هریس رأی دادند.

سناتور «رافائل وارنوک»، تنها روحانی شاغل در مجلس سنا و کشیش کلیسای تاریخی «ابن‌زر» در آتلانتا، همواره دموکرات‌ها را تشویق کرده است که درباره ایمان خود در بستر سیاست سخن بگویند. او معتقد است ملت آمریکا در حال تجربه یک «بحران معنوی» است و سیاستمداران هر دو حزب در مرکزیت قرار دادن مردم ناکام بوده‌اند.

اگرچه دموکرات‌های سفیدپوستی مانند جیمی کارتر یا پیت بودجج نیز پیش از این آشکارا از ایمان خود سخن گفته‌اند، اما «دیوید کمپبل»، استاد دانشگاه نوتردام، هشدار می‌دهد که این رویکرد ممکن است باعث رنجش بدنه سکولار حزب شود. با این حال، نسل جدید سیاستمداران معتقدِ پیشرو، با وجود چالش‌های موجود در حزبی که همواره بر جدایی دین از سیاست تأکید داشته، ترجیح می‌دهند اعتقادات خود را به عرصه عمومی بیاورند. تالاریکو می‌گوید: «دین چیزی است که باید در مورد آن در فضای عمومی صحبت کرد؛ دین چیزی است که باید آن را به تمام بخش‌های زندگی خود وارد کنید.»[2]


[1] aja.ws/0axylw

[2] rollcall.com/2025/12/17/christian-clergy-democrats-religion-midterm-elections

نوشته های مرتبط

منشورات ذات صلة

Related posts

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

آخرین مطالب

أحدث المحتوى

Latest News

پربحث ترین مطالب

المحتوى الأكثر مناقشة

The Most Discussed

پیمایش به بالا